وه که کارهای تو چه مهیب است، هر گاه که بخواهی باد بینیازیات را میوزانی و باران اندوهان میبارانی، پناه بر تو از تو، که هم غریبی و هم قریب...
وه که کارهای تو چه مهیب است، هر گاه که بخواهی باد بینیازیات را میوزانی و باران اندوهان میبارانی، پناه بر تو از تو، که هم غریبی و هم قریب...
سلام
اره با هم صحبت کرده بودیم دربارش
نوشتن پناهه ادمی که دلت بخواد براش بنویسی پناهگاه
هیعی...چکی چونی؟
یه امشو بیا لر وار با هم گپ بزنیم ...
خوب آه می کشی قبلا با فلاسفه هم چپق بودی؟
امشب حواب را کشتم. دنبال یه دوست وبلاگی بودم که بیرحمانه پاک کرد و رفت. شاید هم تو خود اون باشی....بسکه شبیه او آه می کشی و این اندوه پیچیده در کلمه هات.....و این آرشیو زیبات
تو او باشی یا روحی هم نوا با او ....چه فرقی داره برای من؟؟؟؟
بوی اورو توی صفحه تو پیدا کردم
من اینجا چنتا نفس عمیق می کشم
من اینجا چندبار از ته دل داد می زنم :
"دوستت دارم همیشه "
از ازل دوستت داشته ام و هنوز دارم
برنامه ابدی برای دوستیت ندارم
فعلا تا ده سال دیگه دوستت خواهم داشت
آااااههههههای های های
دوستت دارم
کجا رفتی یهو؟
باش
جان خدا باش
خوبه بازم می نویسی
کاش مثل قدیم مینیمال بیشتر بنویسی