آنجا جلوی درِ حیاط نشسته بود و فقط پاهایش دیده میشد. تکان خوردن پاهایش و سفیدی پاهایش. و چراغ راهرو بسته بود و در تاریکی ققط پایش بود که دیده میشد. انگار در تاریکیِ زندگیِ من داشت پایش را تکان میداد. و ققط هفت یا هشت قدم بود از اینجایی که من نشسته بودم تا آنجایی که او نشسته بود. و من اگر این چند قدم را طی میکردم به او میرسیدم و به روشنایی و به پاهایش که تکان میخورد. و من نمیتوانستم. و سرم را فرو میکردم در گوشی و سعی میکردم به آن سفیدی فکر نکنم. و به حدی روشن و سفید بود که حواسم را پرت میکرد و بی اختیار سرم را بلند میکردم و بر پاهایش که میدرخشیدند زل میزدم. و یک لحظه به این فکر کردم که پاهایش هست یا دستانش؟ و مگر فرقی میکرد؟ مهم آن درخشش بود. مهم آن روشنایی پس از تاریکی بود. مهم آن بهشتِ بعد از برزخ بود که من هیچ وقت نمیتوانستم طی کنم و به آن برسم. مقدر آن هفت هشت قدمی بود که قرار بود همیشه میان من و او باشد و ما نباشیم و من باشم و او باشد...