با دل‎‌نگرانی به آینده می‌نگرم
با دلخوری به گذشته می‌نگرم
به سان یک مجرم قبل از اعدام
در اطرافم یک دوست صمیمی می‌جویم
آیا قاصد نجاتی خواهد آمد؟
برای بازگو کردن اهمیت زندگی
اهدافش، امیدهایش و علایقش
برای گفتن آنچه که برای من مقدر گشته
و دلیل چنین بی‌رحمانه ایستادن خداوند
در مقابل آرزوهای جوانی‌ام
کفاره‌ی خوبی، بدی، عشق و امیدها را
روی زمین پرداختم
آماده‌ام برای آغاز زندگی دیگری
سکوت می‌کنم و منتظر می‌مانم: زمانش فرا رسید.
در پشت سر ردی از من باقی نخواهد ماند
روح خسته‌ام را تاریکی و سرما خواهد پوشاند
روحم شبیه دانه‌ای خام، خالی از شیره
پژمرده شد در طوفان‌های سرنوشت
بوداده شد در آفتاب خشمگین زندگی...


سروده‌ی لرمانتوف در سال 1838
ترجمه از ترکی استانبولی