آن آستانه هم چیز جالبی‌ست که وقتی آدم پایش را آن ورش می‌گذارد دیگر وامی‌دهد، راضی می‌شود، می‌پذیرد، هر قدر سخت، هر قدر ناممکن، می‌خندد، به سرنوشت، به خدا، قبل خواب، بعد بیماری، دیگر نمی‌پرسد چرا، می‌برد می‌گذاردش تووی صندوقچه‌ای که سال به سال هم بهش سر نمی‌زند، یا وسط باغچه با دستانش یک چاله برایش می‌کند و همانجا دفنش می‌کند و برایش فاتحه هم نمی‌خواند، دیگر نمی‌پرسد چرا، خیلی آسون و آسوده. شاید هم آدم تا وقتی می‌پرسد چرا، هنوز خال و کال است، نرسیده. و همان دم که از این مسخره‌بازی و چراچرا دست می‌بردارد و آن آستانه را رد می‌کند، می‌رسد...