میگوید بیمار شده، از این مرضهای نادر پوستی عجیبوغریب، بستریست، میگوید دنیا دار مکافات است، سرانجام آن همه دروغ و دوزوکلک و پستفطرتی و سر این و آن کلاه گذاشتن بهتر از این نمیشود. انگار دارد لذتی موذی میبرد از این ابتلا. علاقهاش به اسب و بنزسواری و ویولننوازی و آن غرور پوک و پوچ و گیجی و گولی باورنکردنیاش یادم میآید. دنیا دار مکافات است؟ نمیدانم. به هر حال سیاهی هزار رنگ است و آدمهای بسیار بدتری از او هم هستند، در کنار ما، میان ما، بیآنکه تاوانی پس بدهند. تن پر از چربیاش تا تقی به توقی میخورد خیس عرق میشد و آنجا را که ترک میکردم، تازه شروع کرده بود به سیگار کشیدن و الکل خوردن. به دیار شبهکفر رفته و مسلمان بازگشته بود اما نگو که مقدر بوده همینجا پی ببرد به لذت کباب و شراب. حالا سعی میکنم حالایش را به تصور دربیاورم: چهرهی فشرده از درد، محزون از بیماری، کلافه از سر و کله زدن با قشر محترم پزشکان و پرستاران (هرچند صدایی در درونم میگوید اینها در بیمارستان خصوصی مجبورند اصول اولیهی اخلاق را رعایت کنند)، و لابد، لابد که نه، حتماً نذری چیزی کرده که قوچی گاوی میشی زمین بزند، کسی که برای تولد همسرش پیانو میخرد برای خلاص شدن از دست چنین مرضی حاضر است چه چیزهایی را که از دست ندهد...