چقدر بدم میآید از خودم وقتی که راوی امید میشوم برای گرفتاران ناامیدی، نه از این ناامیدیهای اصیل که آدم را وامیدارند بلند شود و بهرغم همه چی نفس بگیرند و ادامه بدهند و تلاش کنند، نه، از این ناامیدیهای ملعون و منفور که معمولاً سگ سیاه افسردگی را هم قلاده به گردن به جان میاندازند، مخصوصاً هم که طرف مقابل از خودم بزرگتر باشد. خلاصهی تمام جملات انگیزشی هشت ریشتری برای من خلاصه میشود در زندگی کن یا بمیر و آن وقت مجبور بشوی همهاش زر بزنی که زندگی زیر و رو دارد، بالا و پایین دارد، بیرحمه، سختگیره، باید صبر و حوصله کنی، باید باهاش بسازی تا باهات بسازه، مردهشور همهاش را ببرد، بدتر از همه وقتی که هیچ کاری از دستت نیاید جز فک ردن و جملات دستوری پراندن و نگاهت را دزدیدن... به مسکن دادن به سرطانیها میماند یا به گرسنگان تصویر غذا را نشان دادن و امر فرمودن که باید با همین سیر شوی، باید با همین خودت را سیر کنی... چیزهایی هست که نمیدانی و همان بهتر که نمیدانی و از لحظهای که میدانی زمزمه و آرزو میکنی که یا لیتنی کنت نسیا منسیا...