چه جانسختی هستی تو، در برابر تازیانههای زمان میایستی، به قسمها دهنکجی میکنی، از آب میپری، از خواب میگذری، دیوارها را آینه میکنی و آینهها را پرده، خودت را به سرانگشتانم تحمیل میکنی، که در زمان حیاتم از من ارث میبری، که از من چیزی نخواهد ماند که بیاید به سراغت، به یادت، جز زیبایی گدازههایی که میگذرند و میسوزند، که میسوزند و میگذرند...