بقالی سر کوچه هم جای عجیبی‌ست. احتمالاً در شهرهای بزرگ به کلی از بین رفته‌‌اند و جایشان را سوپرمارکت و هایپرمارکت و زهرمارمارکت گرفته است ولی در روستاهایی مثل محل زندگی من هنوز از این بقالی‌ها پیدا می‌شوند که هم میوه می‌فروشند و هم خواربار و حتی کفن که یک پیرمرد از کار افتاده‌ای پشت دخل نشسته و یک دستمال یزدی هم دور گردنش انداخته که کارکرد دستمال جادویی را برایش دارد و هم خشک کردن عرقش از آن استفاده می‌کند و هم برق انداختن پیشخوان و هم تمیز کردن میوه‌ها و اصلاً ماشین حساب نمنه‌دی؟ مگر چرتکه چه کم از آن دارد؟ آدم برای خریدن سیگار به چنین بقالی‌هایی پا می‌گذارد و با چند کیسه پر از چیزهای جورواجور از آن بیرون می‌آید. در آن وسط‌مسط‌ها هم مجبور می‌شود به غرغرهای تکراری آقابقاله گوش بدهد، به لودگی‌هایش که دست عبید زاکانی را از پشت می‌بندد بخندد، از شنیدن کمک‌هایش به فقیر فقرا که با تفاخر بویناکی همراه است حالش به هم بخورد، قیمت گوجه را بپرسد و همین‌طور که دارد با دقت و احتیاط که بیشتر از یک کیلو نشود گوجه‌ها را می‌ریزد تووی کیسه بشنود که این گرانی‌ها دارد اروپایی‌مان می‌کند و به بخت بد خودش لعنت بفرستد که از آن همه رمان و موسیقی و نقاشی و معماری بیلاخش به ما رسیده است و بعد هم که به خانه برمی‌گردد بفهمد که نیم‌ساعتش را به همین مفتی در آن خراب‌کده تلف کرده است و به هر حال با غرغر با آن کنار بیاید اما پک اول را که می‌زند و با خودش می‌گوید معلوم نیست چه گوهی قاتی این‌ها می‌کنند که اینجوری شده‌اند نمی‌تواند هیچ‌جوره کنار بیاید. حتی یک لحظه شک برم داشت که نکند بدبینی‌ام به آدم‌ها به اشیا هم سرایت پیدا کرده و اوضاعم خیلی خراب است که پدرم شانسی یک نخ سیگار ازم خواست و همین‌طور که دمق و گرفته پک می‌زد سیگارش وسط راه خاموش شد و با نگاه «آخه اینم سیگاره که تو می‌کشی؟» فرمودند که نه، به درد نمی‌خوره. انگار که دارد درباره‌ی زندگی یا جهان حرف می‌زند: نه، به درد نمی‌خوره. همین، نه کم و نه بیش. این هم هنری‌ست که در آدم‌های کمی پیدا می‌شود: هنر حرف زدن از چیزهای بی‌اهمیت انگار که مهم‌ترین و حیاتی‌ترین‌اند و چیزهای مهم چنان که گویی هیچ اهمیتی ندارند. نه واقعاً، به درد نمی‌خوره...