فرض میکنم مسافری و به سفر رفتهای. مقصدت کجاست؟ نمیدانم. آنجا چه میکنی؟ نمیدانم. به تو بد میگذرد یا خوش؟ نمیدانم. کی بازمیگردی؟ نمیدانم. نمیخواهم بدانمها را خط میزنم. نباید به خودم دروغ بگویم؛ این برای منی که از دروغ بیزارم بیش از حد صریح و بیرحمانهست...
فرض می کنم تو گمشده من هستی
مگر اینجا بیابان طلب نیست؟
نرسیده به خواب
بعد از شلوغی روز
نبش گیجاگیجی اندوه؟
بیا و امشبی را گمشده ی من باش
و این کلمه ی داغ را از من تحویل بگیر
دوستت دارم
به ابدیت سوگند
و به سرمای فقدان