رفته پهلوهایش را عمل کرده. اسمش را هم گفتند اما چندان مهم نیست. با کاهش وزنش اعتماد به نفسش آنقدر افزایش یافته که نزدیک است به ماه بگوید امشب من جای شما همه جا را روشن میکنم. به رویش نمیآورم که از عملش باخبرم. میگذارم برای خودش خوش باشد و لذت ببرد. وسط بحث جدی با یکی دیگر به من خیره میشود و میزند زیر خنده. میگویم اصلاً من و تو نباید یک جا باشیم، نگاهمان که به میافتد میتوانیم قهقهه بزنیم و دلیلش را هم فقط خودمان بدانیم و دیگران فکر کنند که یک چیزیمان هست. دارد غش میکند، ریسه میرود، از چشمانش اشک میآید. میگوید ولی عجب پاقدمی داری تو، امروز سیزده واحد کار برایم فرستادهاند. با لحنی مابین شوخی و جدی عرض مینمایم بله، میدانم عزیزم، شدهام عین آدمهایی که نفرینشان دیر و زود دارد اما سوخت و سوز نه، پاقدمشان هم که اینجور، فقط انگار خودم باید از کوزهی شکسته آب بخورم. بقیهاش چیزی نیست، میتوان حدس زد: اسمها، خاطرات تلخ و شیرین سالهای پیش که همگی با خنده و قهقهه یاد میشوند، بیزاری مشترک از آدمهای نچسب، نگاههای عجیب و غریب گارسونها به میز ما، و سرانجام لحظهی کشف: آشناییهای چندینساله آدم را گرم و روشن و سرزنده و آسوده میکنند، و نیز شکننده...