خوانندگان صبور، صبورتر از من حتی، چیزی برای گفتن ندارم: شیخ مرده انگار، کسی دعا نمی‌خواند، سین را ندیده‌ام، اتوبوس‌ها مرا به شهرهایی که دوستشان ندارم نبرده‌اند تا آدم‌هایی را ببینم که دوستشان دارم. هیچ پند و اندرز خشک و خالی و جمله‌ی قصاری هم در چنته ندارم. همین‌طوری الکی و با حواس‌پرتی دفترم را ورق می‌زنم ببینم چیزی پیدا می‌شود یا نه: خب، چیزکی درباره‌ی دلقکی هست که غمگین می‌شود، در بن‌بست گیر می‌افتد، به یأس فلسفی(عجب بابا، عجب) می‌رسد، می‌فهمد که چندان هم دلقک ماهری نیست، از سیرک می‌زند بیرون، به آدم‌ها خیره می‌شود، به پاها، دست‌ها، چشم‌ها، خندیدن‌ها، خرید کردن‌ها، ناچار دمش را می‌گذارد روی کولش و برمی‌گردد به سیرک تا با رنگ‌ها ور برود و خود را برای نمایش آماده کند که مقابل آینه پی می‌برد گلادیاتور است نه دلقک، شاید هم دلقک است و گلادیاتور هم. او باید رنج ببرد تا دیگران لذت ببرند. می‌توان تلاش برای خودکشی هم وسطش اضافه کرد اما باز هم چنگی به دل  نمی‌زند. یکی دیگر هم هست: خلاصه‌ی یک رمان همراه با نتیجه‌گیری برای کارکرد ادبیات در زندگی: لرد جیم می‌تواند مثال خوبی باشد برای کسانی که می‌خواهند دربروند، فرار کنند، همه چیز را پشت سر بگذارند بدون هیچ رد پایی اما سرانجام واقعیتی که از دستش می‌گریزند در نامنتظرترین زمان و مکان آنان را غافلگیر می‌کند، هرچند اکثر آدم‌ها از خوش‌اقبالی و بداقبالی توأمان او محروم‌اند، یک رمانتیک شکست‌خورده در کنار ایزابل آرچر و مادام بواری. همراه با حسرت برای اینکه فوردکاپولا فیلمش را نساخته. انگار کسی که تازه شروع به رمان‌خوانی کرده می‌خواهد در مهمانی خانوادگی خودی نشان بدهد و پسند یکی از دختران را به دست آورد. البته چیزهایی هم هست که بابتش می‌توانید خدایتان را شکر کنید که زبان انگلیسی‌ام در حد وات د فاک و عربی‌ام اللهم لک صمناست، وگرنه این بیتک به زبان محلی‌مان هم می‌توانست روزی بیانگر حال خرابم باشد: سویوخ سو قاتیشتی ایسسی آشیما/ عالمین توپراغی منیم باشیما. اما این یکی را خیلی دوست دارم: رفتیم اونجا که شباش جیگر میدن با نون لواش. چون واقعاً آن روز به چنین جایی رفتیم. حتی بعدش چای آتیشی هم خوردیم. اما مثلاً در ادامه‌اش چی بنویسم؟ درباره‌ی تیپ‌های روانی و عنکبوت سیاه و داروینیسم اجتماعی چیزهایی بلغور کردیم؟ خوبیت ندارد. چند چیز دیگر هم هست که شورشان درآمده: آن اواخر شده بود از این‌ها که اهدافشان را در نهایت دقت می‌نویسند، شکر می‌گزارند، تلاش می‌کنند، می‌پندارند همه چیز وابسته به اراده‌ی آنان است، تنبلی را که مشهورترین نخست‌وزیر بریتانیا در قرن گذشته و برنده‌ی نوبل شد نمی‌شناسند، در خیالشان خود را یک سال یا فوقش ده سال بعد سوار بر لیموزین می‌بینند که راهی همایشی‌اند تا به آدم‌های کودن‌تر از خودشان راه و رسم موفقیت نکبتشان را یاد بدهند. اصلاً به من چه؟ بگذار آن‌ها هم این‌جوری خوش باشند. مشتی هم تک‌خطی دارم که به درد پیام تسلیت می‌خورند: پنج‌شنبه‌ها، غروب‌ها، قبرها، کلاغ‌ها، فاصله‌ای نیست که نیست. چه معجونی شد. مثل آدمی خسیس که از هیچ جای قربانی نمی‌گذرد (می‌دانم اهالی کدام شهر به ذهن مبارکتان خطور کرد). یا نویسنده‌ای که چند بخش نامربوط را کنار هم می‌چیند و به صورت کتاب منتشر می‌کند. اما من قصد ندارم با پست‌مدرنیسم و کلاژ جمله بسازم. از این روزهاست که باید دست به کار دیوانه‌واری بزنم. جایی را به آتش بکشم، پنجره را باز کنم و بر سر یکی تف کنم، پای گلدان بشاشم. اما چون این‌ها به گروه خونی‌ام نمی‌خورد شروع می‌کنم به پاره کردن کاغذها، آن خش‌خش آرام‌بخش‌تر از خش‌خش دامن زنی که پاهای خوش‌تراشش را اندکی بعد دور تنت خواهد تنید. مضحک است، خیلی...