مرا در بوسه های شهوتناکش غرق می کرد. با لبان خیس و جهنمی اش. با لبانی که از آتش جهنم برخاسته بودند اما خیس بودند. با حرف هایش مرا به آسمان پرواز می داد. فرشته ای بود با ته لهجه شیطانی. آسمانی پر از رازهای زمینی. ارغوان گیسوانش اغواگرترین بودند. مرا پسرم صدا می زد. پسری که دستانش را می گرفت و چشمانش را می بست و به درون عریان ترین حالات تنش هدایتم می کرد. صراف انسان بود. چشم بسته می توانست جنس آدم ها را بشناسد. او مرا در مدتی کوتاه بزرگ کرد. چون دایه ای دلسوز. چون مادری مهربان. او بود که به من فهماند که زن شعری ست که کراهت دارد. هجاهای ابتدایی هم آغوشی را در آغوش او شروع کردم. بوسه را او به من آموخت. او بود که به من نشان داد چگونه می توان گیسوان زنی را چون بید مجنون دید. حالا او کوچیده. به دوردست ها. در فاصله هایی فراتر از یک بلیط. در زمانی فراتر از چندین ساعت. و مرا در این مه زار پر ابهام، در این جنگل پر راز، در این دریای مواج تنها گذاشته. چشمانش را در آن سو تر از بعد می بینم که می درخشند. درخشان تر از هر ستاره ای. و دست هایش نوید باران می دهند. و من بی چتر و بی ترس و بی هراس و بی دلهره می روم که در باران هایش به چله ی شکر بنشینم...