بیابان طلب

در بیابان طلب گرچه ز هر سو خطری‌ست/ می‌رود حافظ بی‌دل به تولای تو خوش...

۲۸ مطلب در دی ۱۴۰۳ ثبت شده است

154

امروز را روز کلنجار می‌نامم. از صبح داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که محال است، اصلاً نمی‌شود، هر طور هم که باشد نمی‌شود آدم در این همه عمر فقط در حضیض و قعر و فرش و ته دره سیر کرده باشد، لابد من هم اوجی داشته‌ام و عرشی و تمام روزهای پس از آن اتلاف بوده. سرانجام این کلنجار خفت‌بار که حتماً در زندگی‌ام اوجی داشته‌ام در نامنتظرترین لحظه بر من روشن شد و لبخندی بر صورتم نشاند: دوران آموزشی، بازگشت از اردویی که درست پنجاه‌وچهار ساعت طول کشید، در تمام مدت پوتین‌هایم را هم از پایم درنیاورده‌ام، زار و نزار، خسته و کوفته، دیوانه از خشم شب و هیاهو و دستشویی سیار که به خوابگاه برمی‌گردیم همه چیز را می‌کنم و درمی‌آورم: اورکت، پیراهن، زیرپیراهن، پوتین، شلوار، زیرشلوار، نه، شرت را نگه می‌دارم، همان شرت قهوه‌ای هفت خال‌خالی. همین‌طور شرت به پا خودم را می‌اندازم روی تخت، دیگر سربازها که می‌گذرند، می‌خندند و به دیگران اشاره می‌کنند و خوشمزه‌بازی درمی‌آورند اما من که همان‌طور با خیال راحت به پشت دراز کشیده‌ام و دست‌هایم را زیر سر گذاشته‌ام و به کف تخت بالا چشم دوخته‌ام در بند هیچ یک نیستم: دارم از آسودگی بعد از خستگی پنجاه‌وچهار ساعت نکبت لذت می‌برم، نگاه‌ها، خنده‌ها، حرف‌ها به تخمم نیست، در آن لحظه هیچ چیز به تخمم نیست جز همین دراز کشیدن لخت و تن دادن به گذشت خستگی، با جهان بیرون ارتباطی ندارم، مسئولیتی ندارم، فکر و ذکری ندارم، یک جور راحتی کودکانه که آدم‌ها گاهی دوست دارند به آن بازگردند. اما بین خودمان بماند، اوجت هم چندان اوجی نبوده. هرچند گزینه‌های دیگری هم در آن دوران داری: جواب رندانه به جانشین پادگان سر تربیت‌بدنی، لحظه‌ای که با یکی از کادری‌ها در کوخان یکی به کردی و به درجه‌ات کوبیدی، یا حتی ایستادن شل و ولت با دمپایی و دست در جیب مقابل جانشین فرمانده انتظامی که داشت کفر کادرهای‌های مفتخور را درمی‌آورد، یا بعدها که بی‌تأمل نه آوردی و کلیدها را گذاشتی روی میز. نه کلمنتاین، همان اولی بهتر است، هیچ یک از این‌ها نه آن خستگی را دارند و نه آسودگی بعدش را، درازکشیده به پشت‌، بوی تن، غرق عرق،  دست‌ها زیر سر، خام، بی‌خبر، در انتظار روزهای بهتر...

۳۰ دی ۰۳ ، ۲۲:۱۰ ۰ نظر
آ و ب

153

بقالی سر کوچه هم جای عجیبی‌ست. احتمالاً در شهرهای بزرگ به کلی از بین رفته‌‌اند و جایشان را سوپرمارکت و هایپرمارکت و زهرمارمارکت گرفته است ولی در روستاهایی مثل محل زندگی من هنوز از این بقالی‌ها پیدا می‌شوند که هم میوه می‌فروشند و هم خواربار و حتی کفن که یک پیرمرد از کار افتاده‌ای پشت دخل نشسته و یک دستمال یزدی هم دور گردنش انداخته که کارکرد دستمال جادویی را برایش دارد و هم خشک کردن عرقش از آن استفاده می‌کند و هم برق انداختن پیشخوان و هم تمیز کردن میوه‌ها و اصلاً ماشین حساب نمنه‌دی؟ مگر چرتکه چه کم از آن دارد؟ آدم برای خریدن سیگار به چنین بقالی‌هایی پا می‌گذارد و با چند کیسه پر از چیزهای جورواجور از آن بیرون می‌آید. در آن وسط‌مسط‌ها هم مجبور می‌شود به غرغرهای تکراری آقابقاله گوش بدهد، به لودگی‌هایش که دست عبید زاکانی را از پشت می‌بندد بخندد، از شنیدن کمک‌هایش به فقیر فقرا که با تفاخر بویناکی همراه است حالش به هم بخورد، قیمت گوجه را بپرسد و همین‌طور که دارد با دقت و احتیاط که بیشتر از یک کیلو نشود گوجه‌ها را می‌ریزد تووی کیسه بشنود که این گرانی‌ها دارد اروپایی‌مان می‌کند و به بخت بد خودش لعنت بفرستد که از آن همه رمان و موسیقی و نقاشی و معماری بیلاخش به ما رسیده است و بعد هم که به خانه برمی‌گردد بفهمد که نیم‌ساعتش را به همین مفتی در آن خراب‌کده تلف کرده است و به هر حال با غرغر با آن کنار بیاید اما پک اول را که می‌زند و با خودش می‌گوید معلوم نیست چه گوهی قاتی این‌ها می‌کنند که اینجوری شده‌اند نمی‌تواند هیچ‌جوره کنار بیاید. حتی یک لحظه شک برم داشت که نکند بدبینی‌ام به آدم‌ها به اشیا هم سرایت پیدا کرده و اوضاعم خیلی خراب است که پدرم شانسی یک نخ سیگار ازم خواست و همین‌طور که دمق و گرفته پک می‌زد سیگارش وسط راه خاموش شد و با نگاه «آخه اینم سیگاره که تو می‌کشی؟» فرمودند که نه، به درد نمی‌خوره. انگار که دارد درباره‌ی زندگی یا جهان حرف می‌زند: نه، به درد نمی‌خوره. همین، نه کم و نه بیش. این هم هنری‌ست که در آدم‌های کمی پیدا می‌شود: هنر حرف زدن از چیزهای بی‌اهمیت انگار که مهم‌ترین و حیاتی‌ترین‌اند و چیزهای مهم چنان که گویی هیچ اهمیتی ندارند. نه واقعاً، به درد نمی‌خوره...

۲۹ دی ۰۳ ، ۲۲:۵۳ ۰ نظر
آ و ب

152

بوی برف می‌دهی، از این برف‌های ملافه‌ای که صبح روی زمین را می‌پوشانند و آفتاب کم‌رمق زمستان هم کارشان را می‌سازد و به شب نمی‌رسند...

۲۷ دی ۰۳ ، ۲۳:۰۹ ۰ نظر
آ و ب

151

اما بعد، غرق می‌شوم در تماشای کوهی با مهی که نخست مرا زیبایی می‌آموزد و سپس سنگینی و سرانجام آمیختگی و ابهام...

۲۶ دی ۰۳ ، ۲۳:۱۹ ۰ نظر
آ و ب

150

گفت گل که پشت و رو ندارد، آن هم گل خارداری مثل تو. جامع و کامل بود و کافی و وافی. هر توضیح اضافه‌ای جنون مهلکی‌ست...

۲۵ دی ۰۳ ، ۲۳:۳۰ ۰ نظر
آ و ب

149

اسارت خودخواسته سخت‌تر و تلخ‌تر از اسارت تحمیلی است. این روزهای ساده‌ و بی‌حادثه را با همین کشف‌های باشکوه به شب می‌رسانم. قاطعیت تندوتیزی دارند اما من از همین‌ها نفس می‌گیرم و نفسم از همین‌ها می‌گیرد، کلمنتاین...

۲۳ دی ۰۳ ، ۲۳:۴۰ ۱ نظر
آ و ب

148

از نگاه زن‌ها به جهان خوشم می‌آید. وسط مرگ و زندگی و گرفت و گیر هم به کثیف بودن پرده و اجاق گاز و پیش‌غذا و پس‌غذا فکر می‌کنند. واقعاً نه می‌شود با آن‌ها زندگی کرد و نه بدون آن‌‌ها. (این را کی کجا گفته؟ مثل خیلی از چیزهای دیگر یادم نمی‌آید.) انگار یک خدمتکار درون دارند که از زیر هر نقابی و پشت هر لباسی خودش را بیرون می‌اندازد: تمایل به به ستیز با جهان، درافتادن با آن، تغییر دادنش به آنچه خود می‌خواهند. اگر فکر می‌کنید این جملات ضدزن است، باید بدانید که از نگاه مردان به جهان اصلاً خوشم نمی‌آید...

۲۲ دی ۰۳ ، ۲۲:۵۷ ۰ نظر
آ و ب

147

آمین آمین، و به شما می‌گویم که آرامش‌بخشان همان آرامش‌نیافتگانند و چاره‌گران خود بیچارگانند؛ پس وای بر شما، گر از یاد برید درختی را که سایه‌گاه شما می‌شود به وقت تابش آفتاب...

۲۱ دی ۰۳ ، ۲۳:۰۳ ۰ نظر
آ و ب

146

چه جان‌سختی هستی تو، در برابر تازیانه‌های زمان می‌ایستی، به قسم‌ها دهن‌کجی می‌کنی، از آب می‌پری، از خواب می‌گذری، دیوارها را آینه می‌کنی و آینه‌ها را پرده، خودت را به سرانگشتانم تحمیل می‌کنی، که در زمان حیاتم از من ارث می‌بری، که از من چیزی نخواهد ماند که بیاید به سراغت، به یادت، جز زیبایی گدازه‌هایی که می‌گذرند و می‌سوزند، که می‌سوزند و می‌گذرند...

۲۱ دی ۰۳ ، ۲۳:۰۲ ۰ نظر
آ و ب

145

پرنده که می‌پرد درخت می‌پژمرد؛ درخت که می‌پژمرد پرنده می‌پرد...

۲۰ دی ۰۳ ، ۲۲:۵۱ ۰ نظر
آ و ب