بیابان طلب

در بیابان طلب گرچه ز هر سو خطری‌ست/ می‌رود حافظ بی‌دل به تولای تو خوش...

160

هنوز جورت را می‌کشم، نامت را نمی‌آورم اما اجازه‌ی بدگویی از تو را هم نمی‌دهم، نهایتش آنجا را ترک می‌کنم تا نشنوم حتی. شاید تمام این‌ها بی‌ارزش است و پس‌مانده‌های روح دردپرست ایرانی که جفا ببین و وفا کن، نوعی تمایل به تبرئه‌ی خود، اما من واقفم به کوتاهی‌ام، به لحظه‌ی شکست. خفه شو و وراجی نکن. حرمت ایرانی و غیرایرانی سرش نمی‌شود، لحظه و دقیقه هم حرمت دارد چه برسد به سال‌ها، آخ که چه برسد به سال‌ها، تابستان‌ها و زمستان‌ها، شادی‌ها و غم‌ها. این‌‌ها اما آزارم نمی‌دهد؛ جز یک چیز که نباید بر زبان بیاید، که بر زبان نمی‌آید، که نمی‌تواند به زبان بیاید. آن را هم می‌گذارم بر عهده‌ی گذر زمان، تندش یا کندش، همان چیزی که خوب می‌شناسی‌اش، هر آدمی خوب می‌شناسدش، رضایت‌خاطر وهمی‌اش را، فریب ناگزیرش را...

۰۸ بهمن ۰۳ ، ۲۳:۱۶ ۰ نظر
آ و ب

159

قبلاً می‌گفتند آدم‌ها را در سفر بشناسید. بعدها فرمودند هر آدمی میانگین شخصیت پنج نفری است که با آن‌ها معاشرت می‌کند. یا آدم را می‌توان از روی گوشی‌اش شناخت. این‌ها که سهل است، شما اگر آدم‌شناس باشید می‌توانید آدم را از روی آشغال‌هایش هم بشناسید. حتی برای سنجش صحت این حرفم به سطل آشغال اتاقم سرک کشیدم: پاکت سیگار، شکلات سفت به‌درد‌نخور، خودکار، کاغذ، دستمال کاغذی. نویسنده مرده و شما آزادید که برداشت خودتان را داشته باشید. اما وقتی دیروز دوستم داشت مرا به دوستش معرفی می‌کرد فکر کردم که چی بهتر از توصیف کسی که دوازده سال است یکدیگر را می‌شناسیم درباره‌ی آدم: بله، ایشان هم فلانی است، کودک درونش سال‌هاست مرده، هاله‌ی ابسوردی دورش را گرفته، البته خود من شیخ صدایش می‌کنم، و بعد هم که نگاه متعجب دوستش را می‌بیند با خنده اضافه می‌کند که البته تساهل و رواداری زیادی دارد، می‌توانی کنارش راحت باشی. نیم ساعت بعد که داشتیم درباره‌ی بد بودن آبجوهای خودگرفته و علاقه نداشتن من به رقص مردان و اصلاً مسخره و مضحک بودن این کار حرف می‌زدیم و دوست دوستم هم وسطش به فلان زیبارو‌ی مه‌پیکر اشاره می‌کرد و می‌گفت الآن دوستت فکر می‌کنه من هم بایم و هم استرایت و من هم می‌پرسیدم بای و استرایت یعنی چی و اونم جواب می‌داد ولش، دیدم که چقدر دوستم حق دارد و چقدر خوب مرا شناخته، که کودک درونم سال‌هاست مرده و هفت کفن پوسانده، که حق دارد شیخ صدایم کند، هرچند شیخی آسان‌گیر، هم بر خودش و هم بر دیگران، اما درباره‌ی ابسوردی و این‌ها پاک به خطا افتاده، که بیهودگی دورم را نگرفته، فقط هاله‌اش ردایی‌ست که انگار برای من دوخته‌اند. آن لحظه می‌خواستم وسط کافه بلند شوم و پیشانی دوستم را ببوسم اما ممکن بود دیگران فکر کنند من بایم آن هم در حالی که استرایت هم نیستم. برای همین به فنجان قهوه ترک چشم دوختم: قبلاً کنار این قهوه یک چکه آب هم نمی‌دادند که آدم بتواند تلخی‌اش را راحت‌تر قورت‌ دهد؟ چه آدم‌های عجیبی هستید شما، چه کشور عجیبی‌ست اینجا...

۰۶ بهمن ۰۳ ، ۲۳:۱۸ ۱ نظر
آ و ب

158

که خواب ببینی کسی گریه می‌‌کند و زجر می‌کشد و کمک می‌خواهد و در بیداری نتوانی به سویش بشتابی...

۰۶ بهمن ۰۳ ، ۲۲:۴۸ ۰ نظر
آ و ب

157

Yenilmek ama yorulmamak mi yoksa yenilmemek ama yorulmak mi? Bugün böyle derin mevzulara kafa yoracak kadar iyi değilim. Tabi bir de en beteri var ki Allah insanın düşmanının başına getirmesin, o da yorulmak ve yenilmek ya da yorularak yenilmek. Bir de tabi bulunmayan var, ya da bizim göremediğimiz: yenilmemek ve yorulmamak, ama daha kimseler bulamamış bunu, bulamayacak da galiba…

۰۲ بهمن ۰۳ ، ۲۳:۰۷ ۰ نظر
آ و ب

156

می‌پرسد یعنی آرزویی نداری؟ معلوم است که دارم دیوونه، مگه میشه نداشته باشم؟ اگه آدم بتونه بدون هوا زندگی کنه بدون آرزو هم می‌تونه، حتی اگه بهتر نگاه کنی این دو تا یکی‌ان، اونایی که میگن آرزویی ندارن و همین‌طوری دارن نفس می‌کشن فقط درغگوهای خوبی هستن، اما چون خلم آرزوهامم نصیبشون رو از این خل بودنم گرفته‌ن، مثلاً من می‌خوام خیلی خوب فارسی بلد باشم. نه که الان فارسی کیلی کیلی سخت. مزه نریز و اینجوری که انگار غول دیده‌ای بهم نگاه نکن. آدم باید در هر چیزی با بهترینای اون مقایسه کنه و اگه دید عددی نیست ادعایی داشته باشه، یا چه می‌دونم غنای نفس و سلامت قلب. آخری را که می‌شنود بلند می‌گوید آمین آمین. خدا به من عمر بدهد و به تو نفس تا من دعا کنم و تو آمین بگویی. به آشپزخانه که پا می‌گذارم طنین صدایش هنوز در گوش‌هایم است: آمین آمین آمین. بر که می‌گردم به پذیرایی، خالی، تاریک، شب. آنچه را به راز گفته‌ام به آواز می‌شنوم اما هنوز آنچه را در تاریکی کرده‌ام در روشنایی نمی‌بینم...

۰۲ بهمن ۰۳ ، ۲۳:۰۱ ۰ نظر
آ و ب

155

مثل شکاری که از تله نجات یافته اما دارد فکر می‌کند که نکند خود همین هم تله‌ی شکارچی باشد؛ همان دلهره و همان ترس و همان تردید. و بنگ...

۰۱ بهمن ۰۳ ، ۲۲:۴۴ ۰ نظر
آ و ب

154

امروز را روز کلنجار می‌نامم. از صبح داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که محال است، اصلاً نمی‌شود، هر طور هم که باشد نمی‌شود آدم در این همه عمر فقط در حضیض و قعر و فرش و ته دره سیر کرده باشد، لابد من هم اوجی داشته‌ام و عرشی و تمام روزهای پس از آن اتلاف بوده. سرانجام این کلنجار خفت‌بار که حتماً در زندگی‌ام اوجی داشته‌ام در نامنتظرترین لحظه بر من روشن شد و لبخندی بر صورتم نشاند: دوران آموزشی، بازگشت از اردویی که درست پنجاه‌وچهار ساعت طول کشید، در تمام مدت پوتین‌هایم را هم از پایم درنیاورده‌ام، زار و نزار، خسته و کوفته، دیوانه از خشم شب و هیاهو و دستشویی سیار که به خوابگاه برمی‌گردیم همه چیز را می‌کنم و درمی‌آورم: اورکت، پیراهن، زیرپیراهن، پوتین، شلوار، زیرشلوار، نه، شرت را نگه می‌دارم، همان شرت قهوه‌ای هفت خال‌خالی. همین‌طور شرت به پا خودم را می‌اندازم روی تخت، دیگر سربازها که می‌گذرند، می‌خندند و به دیگران اشاره می‌کنند و خوشمزه‌بازی درمی‌آورند اما من که همان‌طور با خیال راحت به پشت دراز کشیده‌ام و دست‌هایم را زیر سر گذاشته‌ام و به کف تخت بالا چشم دوخته‌ام در بند هیچ یک نیستم: دارم از آسودگی بعد از خستگی پنجاه‌وچهار ساعت نکبت لذت می‌برم، نگاه‌ها، خنده‌ها، حرف‌ها به تخمم نیست، در آن لحظه هیچ چیز به تخمم نیست جز همین دراز کشیدن لخت و تن دادن به گذشت خستگی، با جهان بیرون ارتباطی ندارم، مسئولیتی ندارم، فکر و ذکری ندارم، یک جور راحتی کودکانه که آدم‌ها گاهی دوست دارند به آن بازگردند. اما بین خودمان بماند، اوجت هم چندان اوجی نبوده. هرچند گزینه‌های دیگری هم در آن دوران داری: جواب رندانه به جانشین پادگان سر تربیت‌بدنی، لحظه‌ای که با یکی از کادری‌ها در کوخان یکی به کردی و به درجه‌ات کوبیدی، یا حتی ایستادن شل و ولت با دمپایی و دست در جیب مقابل جانشین فرمانده انتظامی که داشت کفر کادرهای‌های مفتخور را درمی‌آورد، یا بعدها که بی‌تأمل نه آوردی و کلیدها را گذاشتی روی میز. نه کلمنتاین، همان اولی بهتر است، هیچ یک از این‌ها نه آن خستگی را دارند و نه آسودگی بعدش را، درازکشیده به پشت‌، بوی تن، غرق عرق،  دست‌ها زیر سر، خام، بی‌خبر، در انتظار روزهای بهتر...

۳۰ دی ۰۳ ، ۲۲:۱۰ ۰ نظر
آ و ب

153

بقالی سر کوچه هم جای عجیبی‌ست. احتمالاً در شهرهای بزرگ به کلی از بین رفته‌‌اند و جایشان را سوپرمارکت و هایپرمارکت و زهرمارمارکت گرفته است ولی در روستاهایی مثل محل زندگی من هنوز از این بقالی‌ها پیدا می‌شوند که هم میوه می‌فروشند و هم خواربار و حتی کفن که یک پیرمرد از کار افتاده‌ای پشت دخل نشسته و یک دستمال یزدی هم دور گردنش انداخته که کارکرد دستمال جادویی را برایش دارد و هم خشک کردن عرقش از آن استفاده می‌کند و هم برق انداختن پیشخوان و هم تمیز کردن میوه‌ها و اصلاً ماشین حساب نمنه‌دی؟ مگر چرتکه چه کم از آن دارد؟ آدم برای خریدن سیگار به چنین بقالی‌هایی پا می‌گذارد و با چند کیسه پر از چیزهای جورواجور از آن بیرون می‌آید. در آن وسط‌مسط‌ها هم مجبور می‌شود به غرغرهای تکراری آقابقاله گوش بدهد، به لودگی‌هایش که دست عبید زاکانی را از پشت می‌بندد بخندد، از شنیدن کمک‌هایش به فقیر فقرا که با تفاخر بویناکی همراه است حالش به هم بخورد، قیمت گوجه را بپرسد و همین‌طور که دارد با دقت و احتیاط که بیشتر از یک کیلو نشود گوجه‌ها را می‌ریزد تووی کیسه بشنود که این گرانی‌ها دارد اروپایی‌مان می‌کند و به بخت بد خودش لعنت بفرستد که از آن همه رمان و موسیقی و نقاشی و معماری بیلاخش به ما رسیده است و بعد هم که به خانه برمی‌گردد بفهمد که نیم‌ساعتش را به همین مفتی در آن خراب‌کده تلف کرده است و به هر حال با غرغر با آن کنار بیاید اما پک اول را که می‌زند و با خودش می‌گوید معلوم نیست چه گوهی قاتی این‌ها می‌کنند که اینجوری شده‌اند نمی‌تواند هیچ‌جوره کنار بیاید. حتی یک لحظه شک برم داشت که نکند بدبینی‌ام به آدم‌ها به اشیا هم سرایت پیدا کرده و اوضاعم خیلی خراب است که پدرم شانسی یک نخ سیگار ازم خواست و همین‌طور که دمق و گرفته پک می‌زد سیگارش وسط راه خاموش شد و با نگاه «آخه اینم سیگاره که تو می‌کشی؟» فرمودند که نه، به درد نمی‌خوره. انگار که دارد درباره‌ی زندگی یا جهان حرف می‌زند: نه، به درد نمی‌خوره. همین، نه کم و نه بیش. این هم هنری‌ست که در آدم‌های کمی پیدا می‌شود: هنر حرف زدن از چیزهای بی‌اهمیت انگار که مهم‌ترین و حیاتی‌ترین‌اند و چیزهای مهم چنان که گویی هیچ اهمیتی ندارند. نه واقعاً، به درد نمی‌خوره...

۲۹ دی ۰۳ ، ۲۲:۵۳ ۰ نظر
آ و ب

152

بوی برف می‌دهی، از این برف‌های ملافه‌ای که صبح روی زمین را می‌پوشانند و آفتاب کم‌رمق زمستان هم کارشان را می‌سازد و به شب نمی‌رسند...

۲۷ دی ۰۳ ، ۲۳:۰۹ ۰ نظر
آ و ب

151

اما بعد، غرق می‌شوم در تماشای کوهی با مهی که نخست مرا زیبایی می‌آموزد و سپس سنگینی و سرانجام آمیختگی و ابهام...

۲۶ دی ۰۳ ، ۲۳:۱۹ ۰ نظر
آ و ب