بیابان طلب

در بیابان طلب گرچه ز هر سو خطری‌ست/ می‌رود حافظ بی‌دل به تولای تو خوش...

150

گفت گل که پشت و رو ندارد، آن هم گل خارداری مثل تو. جامع و کامل بود و کافی و وافی. هر توضیح اضافه‌ای جنون مهلکی‌ست...

۲۵ دی ۰۳ ، ۲۳:۳۰ ۰ نظر
آ و ب

149

اسارت خودخواسته سخت‌تر و تلخ‌تر از اسارت تحمیلی است. این روزهای ساده‌ و بی‌حادثه را با همین کشف‌های باشکوه به شب می‌رسانم. قاطعیت تندوتیزی دارند اما من از همین‌ها نفس می‌گیرم و نفسم از همین‌ها می‌گیرد، کلمنتاین...

۲۳ دی ۰۳ ، ۲۳:۴۰ ۱ نظر
آ و ب

148

از نگاه زن‌ها به جهان خوشم می‌آید. وسط مرگ و زندگی و گرفت و گیر هم به کثیف بودن پرده و اجاق گاز و پیش‌غذا و پس‌غذا فکر می‌کنند. واقعاً نه می‌شود با آن‌ها زندگی کرد و نه بدون آن‌‌ها. (این را کی کجا گفته؟ مثل خیلی از چیزهای دیگر یادم نمی‌آید.) انگار یک خدمتکار درون دارند که از زیر هر نقابی و پشت هر لباسی خودش را بیرون می‌اندازد: تمایل به به ستیز با جهان، درافتادن با آن، تغییر دادنش به آنچه خود می‌خواهند. اگر فکر می‌کنید این جملات ضدزن است، باید بدانید که از نگاه مردان به جهان اصلاً خوشم نمی‌آید...

۲۲ دی ۰۳ ، ۲۲:۵۷ ۰ نظر
آ و ب

147

آمین آمین، و به شما می‌گویم که آرامش‌بخشان همان آرامش‌نیافتگانند و چاره‌گران خود بیچارگانند؛ پس وای بر شما، گر از یاد برید درختی را که سایه‌گاه شما می‌شود به وقت تابش آفتاب...

۲۱ دی ۰۳ ، ۲۳:۰۳ ۰ نظر
آ و ب

146

چه جان‌سختی هستی تو، در برابر تازیانه‌های زمان می‌ایستی، به قسم‌ها دهن‌کجی می‌کنی، از آب می‌پری، از خواب می‌گذری، دیوارها را آینه می‌کنی و آینه‌ها را پرده، خودت را به سرانگشتانم تحمیل می‌کنی، که در زمان حیاتم از من ارث می‌بری، که از من چیزی نخواهد ماند که بیاید به سراغت، به یادت، جز زیبایی گدازه‌هایی که می‌گذرند و می‌سوزند، که می‌سوزند و می‌گذرند...

۲۱ دی ۰۳ ، ۲۳:۰۲ ۰ نظر
آ و ب

145

پرنده که می‌پرد درخت می‌پژمرد؛ درخت که می‌پژمرد پرنده می‌پرد...

۲۰ دی ۰۳ ، ۲۲:۵۱ ۰ نظر
آ و ب

144

Eskisi kadar yitip giden şeylere üzülmemek, eskilerden daha fazla insanlardan uzaklaşmak, her şeye razı olmaya rağmen yine de bu sinsi ve can sıkıcı mücadeleye devam etmek, sen hariç, seni ayrı tuttum ve tutuyorum, hep, kül, kol, kanat, kayıbım…

۱۸ دی ۰۳ ، ۲۲:۴۸ ۰ نظر
آ و ب

143

روز خود را چگونه آغاز کردید؟ با شنیدن این‌که یک بنگاهی به بنده‌خدایی گفته است کل زمین شما با این قیمت میشه بیست‌وسه تومن، شما سه تومنش رو بدین به من که معامله رو جوش بدم. حالا اگر از این بگذریم که میلیارد جوری بر زبان می‌آورد که انگار دارد درباره‌ی ریگ بیابان حرف می‌زند، آخر مردک الدنگ نمک‌به‌حرام زن‌به‌مزد هزارپدر و بل بی‌پدر واسه این زمین خودت بیل زده‌ای یا پدرت که انتظار داری طرف بیش از ده درصد پول زمینش را به حضرتعالی ببخشد؟ صد رحمت به پول قوادی و جاکشی. این هم شد نان که شما می‌برید سر سفره‌ی زن و بچه‌هایتان؟ اصلاً اگر دست من بود، غزالی بیچاره را از قبر درمی‌آوردم که بیدار شو بزرگوار، بیدار شو و کیمیای سعادتت را اصلاح کن و صرافان را خط بزن و به جایش بنویس املاکیان. شاید هم باید در نامه‌‌ای به پسرم که هرگز زاده نخواهد شد بنویسم که اندکی که از کد یمین و عرق جبین کسب کنی به از بسیاری که از راه بنگاهی و املاکی که نه، بل دلالی. البته که تمام این‌ها حرف مفت است و این روزها به پشیزی نمی‌ارزد. طرف همین‌طور می‌چرد و می‌خورد و چاق‌وچله می‌شود و هیچ هم بعید نیست که فردا‍‌پس‌فردا سمیناری، همایشی، دوره‌ای بگذارد با عنوان «چگونه مال مردم را بخوریم» و منظورش هم دقیقاً همان مال مردم باشد که تا ته می‌چپاند تووی دهانش و سیر هم نمی‌شود و تازه دوقورت‌ونیمش هم باقی باشد و کسونه‌واویلا راه بیندازد که آی دولت از صنف محترم بنگاهی‌ها حمایت نمی‌کند و ما می‌خواهیم این را تا دسته فرو کنیم در... خلاصه امیدوارم بچه‌هایتان ماری‌جوانا و گل بکشند و پورن‌استار بشوند و املاکی نه...

۱۸ دی ۰۳ ، ۲۲:۳۸ ۰ نظر
آ و ب

142

نه می‌شود با تو حرف زد و نه می‌شود با تو سکوت کرد. و این بن‌بست است، کلمنتاین...

۱۷ دی ۰۳ ، ۲۲:۳۰ ۰ نظر
آ و ب

141

ماه غم‌پاش

۱۶ دی ۰۳ ، ۲۳:۳۸ ۰ نظر
آ و ب