بیابان طلب

در بیابان طلب گرچه ز هر سو خطری‌ست/ می‌رود حافظ بی‌دل به تولای تو خوش...

170

آمین آمین، آن‌که تکیه‌گاه می‌جوید از تکیه‌گاه چیزی نمی‌داند؛ که اگر می‌دانست نمی‌جست، می‌شد...

۱۸ بهمن ۰۳ ، ۲۲:۴۵ ۱ نظر
آ و ب

169

یک آدم بیچاره تقریباً مثل همه‌‌ی آدم‌ها با تمام شرمندگی‌ها و سرافرازی‌های انسانی که یقین دارم هر شب مرگ می‌خواهد به آرزو و هر صبح زندگی می‌یابد به حقیقت...

۱۸ بهمن ۰۳ ، ۲۲:۴۴ ۰ نظر
آ و ب

168

رفته پهلوهایش را عمل کرده. اسمش را هم گفتند اما چندان مهم نیست. با کاهش وزنش اعتماد به نفسش آن‌قدر افزایش یافته که نزدیک است به ماه بگوید امشب من جای شما همه جا را روشن می‌کنم. به رویش نمی‌آورم که از عملش باخبرم. می‌گذارم برای خودش خوش باشد و لذت ببرد. وسط بحث جدی با یکی دیگر به من خیره می‌شود و می‌زند زیر خنده. می‌گویم اصلاً من و تو نباید یک جا باشیم، نگاهمان که به می‌افتد می‌توانیم قهقهه بزنیم و دلیلش را هم فقط خودمان بدانیم و دیگران فکر کنند که یک چیزی‌مان هست. دارد غش می‌کند، ریسه می‌رود، از چشمانش اشک می‌آید. می‌گوید ولی عجب پاقدمی داری تو، امروز سیزده واحد کار برایم فرستاده‌اند. با لحنی مابین شوخی و جدی عرض می‌نمایم بله، می‌دانم عزیزم، شده‌ام عین آدم‌هایی که نفرینشان دیر و زود دارد اما سوخت و سوز نه، پاقدمشان هم که این‌جور، فقط انگار خودم باید از کوزه‌ی شکسته آب بخورم. بقیه‌اش چیزی نیست، می‌توان حدس زد: اسم‌ها، خاطرات تلخ و شیرین سال‌های پیش که همگی با خنده و قهقهه یاد می‌شوند، بیزاری مشترک از آدم‌های نچسب، نگاه‌های عجیب و غریب گارسون‌ها به میز ما، و سرانجام لحظه‌ی کشف: آشنایی‌های چندین‌ساله آدم را گرم و روشن و سرزنده و آسوده می‌کنند، و نیز شکننده...

۱۷ بهمن ۰۳ ، ۲۳:۳۶ ۰ نظر
آ و ب

167

در پشت سر یکی به جای لا اله الا... می‌گفت یه روزم ما رو اینجوری می‌برن. دختر ته‌تغاری از هم غمگین‌تر نیست، غمگین‌ترین است. آن‌قدر گریه کرده که حال ندارد سر پا بایستد. تسلیت‌گوینده اگر از آشنایان نزدیک باشد سرش را می‌گذارد روی شانه‌ی او و یک دل سیر می‌گرید. خواهر بزرگ‌ترش اما آرام‌تر است، بسیار آرام‌تر، سنگین. پسرها هم که کوه‌ غم‌اند. هیچ غمی بروز نمی‌دهند. انگار منتظرند این خاکسپاری زورکی هر چه زودتر تمام شود، این روز جان‌سوز به پایان برسد تا فردا برخیزند و بروند سر کارشان. بر قبری که کنارش ایستاده‌ام نامی نقش شده که خاطرات اندوهباری را برایم تداعی می‌کند. چه عمر دقیقی هم گرفته از خدا: سی سال و شش روز. در ماه ششم زاده و در ماه ششم مرده. (کی گفته بود خالق طعم گیلاس (چه فیلم بدی) در فصل گیلاس به خالق گیلاس پیوست؟) به دلیل تولد امام حسین می‌خواهند سه بار بگوییم یا حسین. ای به چشم. می‌خواهند عجله کنیم چون جنازه‌ی دیگری هم در راه است. این هم ای به چشم. چند نفر به سیگارهایشان پک می‌زنند، برخی حرف می‌زنند، لابد می‌گویند تا عید دست نگه دار، ببین وضع دلار چی میشه، اینا هم که تصمیم گرفته‌ن مذاکره و صلح کنن: لابد پیش خودش هم فکر می‌کند مارکس نباشد، الحسینی‌ای، نیلی‌ای چیزی است. بعضی هم که زل می‌زنند به زیبایی‌های زنان. قربون شهوت مردان بشم که در قبرستان هم رهایشان نمی‌کند. آن آخوند را به یاد داری که برای پسرهایش در مراسم سوگواری دختر می‌پسندید؟ می‌گفتند عروس‌هایش زیباترین زنان شهرند. (این هم از نکات کنکوری درباره‌‌ی مراسم سوگواری.) دایی‌ام که انگار نه انگار شصت‌وسه سالش است. مثل بچه سر به سر پدرم می‌گذارد، کلاهش را می‌اندازد، به پروپایش می‌پیچد که چی شد پس می‌گفتی میرم یه دختر کرد می‌گیرم؟ آخر سر آن‌قدر کفری می‌شود که می‌گوید چقد تو فک می‌زنی، یه دو دقیقه ساکت باش. یک بار بهم گفته بود تو پسر خوبی هستی، خودم واسه‌ت زن می‌گیرم. دایی‌ام نه، مرده. مضحک است. نه که به وعده‌اش عمل نکرد، این‌که در آخر عمر آن‌طور رنجور و درمانده و دلگیر شد، افتاد یک گوشه و مرگ خواست و سرانجام یافت. بدجور مضحک است. مداح و ملا و دیگران حتی در خاکسپاری‌ات هم عجله می‌کنند تا این دنیا از نظم و نظام نیفتد. چند تایی داستانک و استاتوس انا لله، صوت حزین، نوار مشکی، دو متر گور. حالا دیگر سر قبر خرما هم نمی‌دهند...

۱۵ بهمن ۰۳ ، ۲۳:۱۳ ۱ نظر
آ و ب

166

فرض می‌کنم مسافری و به سفر رفته‌ای. مقصدت کجاست؟ نمی‌دانم. آنجا چه می‌کنی؟ نمی‌دانم. به تو بد می‌گذرد یا خوش؟ نمی‌دانم. کی بازمی‌گردی؟ نمی‌دانم. نمی‌خواهم بدانم‌ها را خط می‌زنم. نباید به خودم دروغ بگویم؛ این برای منی که از دروغ بیزارم بیش از حد صریح و بی‌رحمانه‌ست...

۱۴ بهمن ۰۳ ، ۲۳:۲۴ ۱ نظر
آ و ب

165

چرا برگ‌های من به ابرها نمی‌رسند؟ چرا سر به آسمان نمی‌سایم؟ چون هنوز تو را در زمین نکاشته‌اند و از آب و آفتاب هم محرومی، تازه هر چیزی را هم که بکارند سبز نمی‌شود. بستگی دارد، بستگی دارد. این‌گونه قسر در می‌رود: تسکین‌های ارزان برای دردهای گران...

۱۳ بهمن ۰۳ ، ۲۳:۱۱ ۰ نظر
آ و ب

164

روانشناسی زرد و سلطه‌ی سرمایه و خودعن‌پنداری و اندرزهای حکمای اینستاگرامی با آدم‌ها کاری کرده که پدر و مادر ده تا بچه را بزرگ می‌کنند اما ده تا بچه پدر و مادر یا حتی یکی از آنان را نگه نمی‌دارند. توجیه‌ها جورواجور، بهانه‌ها رنگارنگ، شانه خالی کردن‌ها گوناگون. وا عزیزم، معلومه که کار تو درسته، نکنه شک داری به خودت؟ چرا خودت رو بی‌خود پاسوز خونواده‌ت کنی؟ آره، اتفاقاً به نظر من هم باید از آدم‌های سمی دوری کنیم و حرف‌های مفت درباره‌ی خونواده و وطن رو بندازیم دور، نه، اصلاً هم معذب نباش، تمام تاریخ کار تو رو تأیید می‌کنه، از این خبرها نبوده که پدر و مادر بچه بزرگ کنند تا به وقت پیری و نیاز بچه‌ها به دادشون برسند، نه، نه، اگه اینجوری باشه که جهان ما جای خیلی کثیفیه، اما تو رو خدا سرت رو بلند و به دوروبرت نگاه کن: دنیای ما پاکیزه‌تر از این حرف‌هاست که تووی آن بتونیم محبت پدر و مادر رو هم نوعی دین تلقی کنیم که باید به وقتش ادا کنیم، اونا وظیفه‌شون همینه که بودن هیچ چشم‌داشتی ما رو بزرگ کنن، اگه نمی‌خواستن خب پسمون نمینداختن، هرهرهرهر، بذار توو همون کثافت خودش بلوله، خواهربرادرات چجوری از سرشون وا میکنن؟ خب تو هم یکی مثل اونا، انگار نه انگار که مادرته، فرض کن یه موجودیه که باید خیلی وقت پیش از این می‌مرد و هم خودش راحت می‌شد و هم شما، گفتی آخرین بار کی رفته‌ای حموم؟...

۱۱ بهمن ۰۳ ، ۲۳:۱۳ ۱ نظر
آ و ب

163

Şairle savaşa giriyorum: yağmurun değil, yaşamın açtığı yaralar kapanmaz çocuklarda…

۱۰ بهمن ۰۳ ، ۲۳:۱۲ ۰ نظر
آ و ب

162

آمین آمین، پس به شما می‌گویم که اگر با طناب خود به چاه روید شما را بهتر زانکه با پیروی کورکورانه از دیگران به بهشت؛ همان‌گونه که اگر چشمت تو را گمراه کند آن را برکنی و دور بیندازی و در زندگی به یک چشم روی بهتر زانکه به دو چشم در دوزخ...

۱۰ بهمن ۰۳ ، ۲۳:۱۰ ۰ نظر
آ و ب

161

آدم به یک نفر نیاز دارد که وقتی می‌گوید هر چیزی را زکاتی‌ست، او ادامه بدهد و زکات عقل اندوه طویل است. یا خواننده که می‌خواند تاریکم فردا سراغ من بیا از عمق جان داد بزند تاریکم. از این آدم‌ها که می‌دانند کی باید سکوت کنند و کی به شوخی بزنند و کی آهی بکشند از آن آه‌ها که به تمام نمازها می‌ارزد. همه‌ش تقصیر این هواست: سوز سرما، ناخن‌خشکی زمستان، قحطی برف، کمیابی آدم. بیش از اندازه رقیقم این روزها. برخلاف خواست خودم، برخلاف ماهیت خودم این روزها ادایی شده‌ام: در اتوبوس بین شهری کتاب می‌خوانم و سر که بلند می‌کنم می‌بینم رسیده‌ایم، به توصیه‌ی سین سیگارها را در یخچال می‌گذارم تا خشکی‌شان از بین برود. «زندگی می‌کنم» را پاک می‌کنم تا بنویسم «Ancora imparo». بله، آقای میکل آنجلو، همچنان می‌آموزم، من نیز هم. شما در دهه‌ی نهم عمرتان من در بهارش...

۰۹ بهمن ۰۳ ، ۲۳:۲۶ ۱ نظر
آ و ب