بیابان طلب

در بیابان طلب گرچه ز هر سو خطری‌ست/ می‌رود حافظ بی‌دل به تولای تو خوش...

۲۸ مطلب در دی ۱۴۰۳ ثبت شده است

134

بدک نیست. یک معمولی. قیافه‌ی معمولی. هیکل معمولی. همان علایق معمولی که یک از همه جا بی‌خبر می‌تواند در آن سن و سال داشته باشد و با پس‌زمینه‌ی کاج تزیین‌شده و لاته و براونی در پیش‌زمینه از خودش عکس بگیرد. از دیگران نه کم‌تر و نه سرتر. بدک هم نیست. هیچ برجستگی خاصی ندارد که دهن آدم را آب بیندازد، مطلقاً. می‌بینی، کلمنتاین؟ همان تبسم سرسنگین و همان وقاری که می‌گویند، حتی در اینجا هم خودش را نشان می‌دهد. و با همان نشانه‌هایی که تخم بدگمانی را در دلت می‌کارند؟ آره، کلمنتاین، دقیقاً با همان نشانه‌ها که روشن‌نشده خاموشم می‌کنند. کافی نیست، کلمنتاین، کافی نیست...

۱۰ دی ۰۳ ، ۲۳:۱۴ ۱ نظر
آ و ب

133

فرشته هم می‌تواند به اندازه‌ی شیطان موجب لذت باشد و شیطان هم به اندازه‌ی فرشته مایه‌‌ی ملال. ترکیب توأمان فرشته و شیطان اما از آن نأمانوس‌هاست، آمیخته به آب و گلم، سرشته در رگ و خونم، جاری در لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌ام، که انتخاب یکی یعنی خداحافظی با دیگری و خداحافظی با دیگری نام دیگر دیوانگی...

۰۹ دی ۰۳ ، ۲۳:۱۸ ۲ نظر
آ و ب

132

مرگ دیگران ما را می‌کشد و گاه دیگران مرگ را می‌کشند به خاطر ما...

۰۹ دی ۰۳ ، ۱۱:۵۷ ۰ نظر
آ و ب

131

لکه لکه است، کوچک و بزرگ هم ندارد، روی لباس سفید هم بدتر...

۰۷ دی ۰۳ ، ۲۳:۲۹ ۰ نظر
آ و ب

130

صدای آشنایی دارد نهیبم می‌زند که تو داری در پی باغ و بوستانی می‌گردی که باد سیاه و سرد بر آن نوزیده باشد و من دارم جواب می‌دهم که دارم در باغ و بوستانی می‌گردم که باد سیاه و سرد بر آن وزیده است. خاطرات و لحظات هم که البته می‌تازند و می‌گذرند و می‌آزارند. از میانشان زور یکی بر دیگران می‌چربد. شب یلدا. من هجده ساله. تک و تنها. یک کاسه انار. و تنها یک دیوار که مرا از دیگران جدا می‌کند. می‌خواهم که بخوابم، و خیلی هم زودتر از هر وقتی، هیاهوی حاضران آن سوی دیوار به گوشم می‌رسد. به تو حق می‌دهم صدای آشنا. همیشه همین‌گونه خواهیم ماند. قریب و غریب. آشنا و بیگانه. درختان خشکیده و شاخه‌ها شکسته. اینجا گلی پامال‌ شده و آنجا خار و خسی قد کشیده. میوه‌ها؟ بهتر است حرفش را نزنیم، عزیزم، تو که از باد سیاه و سرد توقع میوه نداری؟... 

۰۶ دی ۰۳ ، ۰۰:۳۵ ۰ نظر
آ و ب

129

نخند به ورق کشیدنم، پدرسگ، من از کجا و قمار از کجا، ها؟ تاکنون یک بار هم بازی نکرده‌ام، تنها دلبستگی‌ام به آن ورق‌های جوکری‌ست که در کیف پولم با خودم اینجا و آنجا می‌برم، آن‌قدر دل و جرئت ندارم که تمام دار و ندارم را داو بگذارم، بله، آدم گاه کارهایی می‌کند که اصلاً دلش نمی‌خواهد، حتی گاهی کارهایی می‌کند که هیچ سررشته‌ای از آن ندارد، خنده هم دارد، مضحک است، اما به خواست من نیست، در توان من نیست...

۰۳ دی ۰۳ ، ۲۳:۱۸ ۰ نظر
آ و ب

128

آه از تو که ترازو نداری، وای بر من که ترازویم تویی...

۰۲ دی ۰۳ ، ۲۳:۳۳ ۰ نظر
آ و ب

127

تا امروز داشتم پرش می‌کردم، حالا دیگه کم‌کم باید به فکر خالی کردنش باشم. اما چی رو؟ نمی‌گوید. دستانش را باز می‌کند، به چهره‌اش ته‌رنگی از افسوس می‌دود. می‌فهمم، حتی با اشاره، مخصوصاً با اشاره...

۰۱ دی ۰۳ ، ۲۳:۱۹ ۰ نظر
آ و ب