بیابان طلب

در بیابان طلب گرچه ز هر سو خطری‌ست/ می‌رود حافظ بی‌دل به تولای تو خوش...

۲۸ مطلب در دی ۱۴۰۳ ثبت شده است

144

Eskisi kadar yitip giden şeylere üzülmemek, eskilerden daha fazla insanlardan uzaklaşmak, her şeye razı olmaya rağmen yine de bu sinsi ve can sıkıcı mücadeleye devam etmek, sen hariç, seni ayrı tuttum ve tutuyorum, hep, kül, kol, kanat, kayıbım…

۱۸ دی ۰۳ ، ۲۲:۴۸ ۰ نظر
آ و ب

143

روز خود را چگونه آغاز کردید؟ با شنیدن این‌که یک بنگاهی به بنده‌خدایی گفته است کل زمین شما با این قیمت میشه بیست‌وسه تومن، شما سه تومنش رو بدین به من که معامله رو جوش بدم. حالا اگر از این بگذریم که میلیارد جوری بر زبان می‌آورد که انگار دارد درباره‌ی ریگ بیابان حرف می‌زند، آخر مردک الدنگ نمک‌به‌حرام زن‌به‌مزد هزارپدر و بل بی‌پدر واسه این زمین خودت بیل زده‌ای یا پدرت که انتظار داری طرف بیش از ده درصد پول زمینش را به حضرتعالی ببخشد؟ صد رحمت به پول قوادی و جاکشی. این هم شد نان که شما می‌برید سر سفره‌ی زن و بچه‌هایتان؟ اصلاً اگر دست من بود، غزالی بیچاره را از قبر درمی‌آوردم که بیدار شو بزرگوار، بیدار شو و کیمیای سعادتت را اصلاح کن و صرافان را خط بزن و به جایش بنویس املاکیان. شاید هم باید در نامه‌‌ای به پسرم که هرگز زاده نخواهد شد بنویسم که اندکی که از کد یمین و عرق جبین کسب کنی به از بسیاری که از راه بنگاهی و املاکی که نه، بل دلالی. البته که تمام این‌ها حرف مفت است و این روزها به پشیزی نمی‌ارزد. طرف همین‌طور می‌چرد و می‌خورد و چاق‌وچله می‌شود و هیچ هم بعید نیست که فردا‍‌پس‌فردا سمیناری، همایشی، دوره‌ای بگذارد با عنوان «چگونه مال مردم را بخوریم» و منظورش هم دقیقاً همان مال مردم باشد که تا ته می‌چپاند تووی دهانش و سیر هم نمی‌شود و تازه دوقورت‌ونیمش هم باقی باشد و کسونه‌واویلا راه بیندازد که آی دولت از صنف محترم بنگاهی‌ها حمایت نمی‌کند و ما می‌خواهیم این را تا دسته فرو کنیم در... خلاصه امیدوارم بچه‌هایتان ماری‌جوانا و گل بکشند و پورن‌استار بشوند و املاکی نه...

۱۸ دی ۰۳ ، ۲۲:۳۸ ۰ نظر
آ و ب

142

نه می‌شود با تو حرف زد و نه می‌شود با تو سکوت کرد. و این بن‌بست است، کلمنتاین...

۱۷ دی ۰۳ ، ۲۲:۳۰ ۰ نظر
آ و ب

141

ماه غم‌پاش

۱۶ دی ۰۳ ، ۲۳:۳۸ ۰ نظر
آ و ب

140

می‌شمارد: یک دو سه... مکث، سکوت، از نو، تکرار، به سی که می‌رسد انگار دلش خالی می‌شود و باورش نه، نفس عمیق می‌کشد، گم می‌کند، کم دارد، به هزار زحمت که شصت‌وسه را می‌گوید دستانش را به ملتمسانه‌ترین شکل به موازای پاهایش قرار می‌دهد و سرش را پایین می‌اندازد: متأسفم، عذر می‌خواهم، به شصت‌وسه که می‌رسد...

۱۵ دی ۰۳ ، ۲۳:۳۰ ۰ نظر
آ و ب

139

چقدر بدم می‌آید از خودم وقتی که راوی امید می‌شوم برای گرفتاران ناامیدی، نه از این ناامیدی‌های اصیل که آدم را وامی‌دارند بلند شود و به‌رغم همه چی نفس بگیرند و ادامه بدهند و تلاش کنند، نه، از این ناامیدی‌های ملعون و منفور که معمولاً سگ سیاه افسردگی را هم قلاده به گردن به جان می‌اندازند، مخصوصاً هم که طرف مقابل از خودم بزرگ‌تر باشد. خلاصه‌ی تمام جملات انگیزشی هشت ریشتری برای من خلاصه می‌شود در زندگی کن یا بمیر و آن وقت مجبور بشوی همه‌اش زر بزنی که زندگی زیر و رو دارد، بالا و پایین دارد، بی‌رحمه، سختگیره، باید صبر و حوصله کنی، باید باهاش بسازی تا باهات بسازه، مرده‌شور همه‌اش را ببرد، بدتر از همه وقتی که هیچ کاری از دستت نیاید جز فک ردن و جملات دستوری پراندن و نگاهت را دزدیدن... به مسکن دادن به سرطانی‌ها می‌ماند یا به گرسنگان تصویر غذا را نشان دادن و امر فرمودن که باید با همین سیر شوی، باید با همین خودت را سیر کنی... چیزهایی هست که نمی‌دانی و همان بهتر که نمی‌‌دانی و از لحظه‌ای که می‌دانی زمزمه و آرزو می‌کنی که یا لیتنی کنت نسیا منسیا...

۱۵ دی ۰۳ ، ۲۳:۲۸ ۰ نظر
آ و ب

138

از سرما، از سودا، از سکرا...

۱۴ دی ۰۳ ، ۲۳:۳۴ ۰ نظر
آ و ب

137

فرق من با تو این است که تو می‌پنداری با خیس شدن در زیر باران می‌توانی از دلیل بارش باران آگاه شوی اما من کودک نیستم...

۱۳ دی ۰۳ ، ۲۳:۲۲ ۰ نظر
آ و ب

136

می‌گوید بیمار شده، از این مرض‌های نادر پوستی عجیب‌وغریب، بستری‌ست، می‌گوید دنیا دار مکافات است، سرانجام آن همه دروغ و دوزوکلک و پست‌فطرتی و سر این و آن کلاه گذاشتن بهتر از این نمی‌شود. انگار دارد لذتی موذی می‌برد از این ابتلا. علاقه‌اش به اسب و بنزسواری و ویولن‌نوازی و آن غرور پوک و پوچ و گیجی و گولی باورنکردنی‌اش یادم می‌آید. دنیا دار مکافات است؟ نمی‌دانم. به هر حال سیاهی هزار رنگ است و آدم‌های بسیار بدتری از او هم هستند، در کنار ما، میان ما، بی‌آنکه تاوانی پس بدهند. تن پر از چربی‌اش تا تقی به توقی می‌خورد خیس عرق می‌شد و آنجا را که ترک می‌کردم، تازه شروع کرده بود به سیگار کشیدن و الکل خوردن. به دیار شبه‌کفر رفته و مسلمان بازگشته بود اما نگو که مقدر بوده همینجا پی ببرد به لذت کباب و شراب. حالا سعی می‌کنم حالایش را به تصور دربیاورم: چهره‌ی فشرده از درد، محزون از بیماری، کلافه از سر و کله زدن با قشر محترم پزشکان و پرستاران (هرچند صدایی در درونم می‌گوید این‌ها در بیمارستان خصوصی مجبورند اصول اولیه‌ی اخلاق را رعایت کنند)، و لابد، لابد که نه، حتماً نذری چیزی کرده که قوچی گاوی میشی زمین بزند، کسی که برای تولد همسرش پیانو می‌خرد برای خلاص شدن از دست چنین مرضی حاضر است چه چیزهایی را که از دست ندهد...

۱۲ دی ۰۳ ، ۲۳:۲۵ ۰ نظر
آ و ب

135

عادت توست، دیگر می‌شناسمت، عصبانی نمی‌شوم، گله و شکایت نمی‌کنم، هیچ نمی‌گویم، از لب چشمه تشنه برمی‌گردم و فکر می‌کنم که از تشنگی‌ام نکاستی و بر آن خستگی را هم افزودی... 

۱۱ دی ۰۳ ، ۲۳:۴۷ ۰ نظر
آ و ب