بیابان طلب

در بیابان طلب گرچه ز هر سو خطری‌ست/ می‌رود حافظ بی‌دل به تولای تو خوش...

۱۶۷ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

می ایستم ،بغض می کنم، می دوم دوباره...

برای زخم های کوچکی که در درون ما جا خوش کرده اند، گاهی اشک، الکل، سیگار کم می آورند. گاهی اگر تمام انسان ها هم جمع بشوند و لبخند و آغوش هایشان را به ما هدیه دهند، نمی توانند به اندازه ذره ای از رنج یک زخم کم کنند...

۲۵ تیر ۹۷ ، ۰۳:۵۱ ۰ نظر
آ و ب

گم کن مرا در نگاهت...

بی لب می بوسید. بی چشم منتظر می ماند. بی سینه به آغوش می کشید. بی دست نوازش می کرد...

۲۵ تیر ۹۷ ، ۰۳:۴۷ ۰ نظر
آ و ب

زخم التیام نمی گرفت...

بعد از این همه اتفاق، بعد از این همه زخم حالا به این واقعیت واقف شده ام که آدمی عشق و دوست داشتن ها را هم تا یک جایی می تواند با خود حمل کند. از یک زمان به بعد، از عشق خسته می شوی. قلبت دیگر مثل روزهای اول تاب آن همه زخم و حسرت را ندارد. از گل های سرخ متنفر می شوی، حالت از صدای باران به هم می خورد، صدای موج های دریای بی آرام چیزی را در خیالت بر نمی انگیزند. خود را با بیهوده ترین چیزها و کارها مشغول می کنی. مشغول می کنی تا از رنجِ تباهیِ عمرت بکاهی. در الکل گم می شوی. پاکت به پاکت تردید می خری. التیام پیدا نمی کنی. پس ناچار جای زخم هایت را با زخم های جدیدتر پر می کنی. فراموشی گاه چون سرابی مطمئن و گاه چون حقیقتی تلخ بر تو مستولی می شود. مستاصل می شوی اصلا. و در به در دنبال آیینه می گردی. پیدایش می کنی و دو دستی می چسبی که رهایت نکنی. فارغ از جنسیت. فارغ از اسم. برای همین تنها شمس را در زندگیم مهم و قابل اعتنا می دانم. او آیینه من است. تمام من است. انعکاس تمام سایه روشن های درونم است. کنارش پنهان ترین رازها را نجوا می کنم. اشک می ریزم. از آرزوهای بیهوده ای حرف می زنم که حتی خودم هم دیگر به اتفاق افتادنشان ایمان ندارم. حالا ماه، دورترین ستاره ای ست که نبودنش را به پوست و گوشت خودم آمیخته ام. دریای چشمانش دوست داشتن را بر آدمی واجب می کنند اما دیگر عشق در بضاعت من نیست. به عشق امید دارم ولی دیگر اعتقادی در من نمانده است. عشق وجود دارد ولی دیگر باوری در من نمانده است...


هنوز هم با خاطرات تو می خوابم. هنوز هم در میان فراموشی هایم به یادت می افتم. هنوز هم پرندگان عطر تن تو را در اتاق تاریکم می پراکنند. هنوز هم تمام بوسه ها، لب های تو را....

اما دیگر عشق در بضاعت من نیست...

۲۵ تیر ۹۷ ، ۰۳:۴۶ ۰ نظر
آ و ب

تاوان دانایی...

اشتیاق، کشف و مسئله نفرت...

۲۵ تیر ۹۷ ، ۰۳:۳۳ ۰ نظر
آ و ب

آدم دلش میخواهد بمیرد...

در درونم هزار عاشق به چله نشسته اند، هزار رقاصه به رقص برخواسته اند ،هزار آتش به سوختن مشغول شده اند، هزار دیوانه سر به بیابان گذاشته اند، هزار خنجر قلبم را شکافته اند، هزار حنجره اسمت را فریاد زده اند، هزار گور کن قبر کنده اند و تو را در درون آن قبرها دفن کرده اند...

۲۵ تیر ۹۷ ، ۰۳:۳۰ ۰ نظر
آ و ب

از خواب بلند نمی شوی...

فرشتگان عشق بر نوک انگشتانم نشسند. گفتند تو بعد از این تنها نخواهی بود، چون دیگر تنهایی برای تو زیاد است. چون تو به قدر کافی طعم تنهایی را چشیده ای. خندیدند. بوسیدند. آغوشیدند. شیطان دید. حسادت کرد. لباس وسوسه بر تن نزدیکم شد. اولش نخواستم. نتوانستم. اما کم کم قدرتم، هوسم، میلم بیش تر شد. با او حرف زدم. دست دادم، خندیدم. فرشتگان عشق دیدند ،ناامید شدند و سرزنشم کردند. گفتند از او دوری کن وگرنه خواهی سوخت. با شیطان هم آغوش شدم. جسمش را داد. روحم را دادم. فرشتگان عشق رو برگرداندند، رفتند و برگشتند. با هیزم و آتش در دست. شروع کردند به سوزاندن تنم، جسمم، روحم. دویدم. گرفتند. آب برداشتم. هدرش دادند. تمامم در آتش می سوخت، زبانه های آتش انگار ترانه ای محزون را بر تنم می خواندند. شیطان می خندید. با دستان خودم تمام آتش و شعله هایش را گستردم. که همه جایم را بگیرد. که خوب بسوزم. که گلستانی در کار نباشد، ابراهیمی در کار نباشد، سرابی در کار نباشد. فرشتگان عشق، با آهی بر لب سوختنم را به تماشا ایستاده بودند. من مثل دیوانه های جنون زده قهقهه می زدم. قهقهه خنجر می شد و در چشمان شیطان فرو می رفت. فرشتگان عشق سوزاندند. خاکستر را در آسمان پراکندند، بال گشودند و به ملکوت بازگشتند...

۲۴ تیر ۹۷ ، ۰۶:۵۱ ۰ نظر
آ و ب

وسعت بی آبی آسمان...

" و من ستاره ها را در حین روشنایی روز به تو نشان خواهم داد"...

۲۴ تیر ۹۷ ، ۰۶:۲۸ ۰ نظر
آ و ب

مکافات...

الکل به جای زن ،سیگار به جای آغوش، گریه به جای بوسه...

۲۴ تیر ۹۷ ، ۰۶:۲۶ ۰ نظر
آ و ب

اسکله اسکله دست تکان می داد...

موج موج دریا بود، قایق قایق غرق می شدم...

۲۴ تیر ۹۷ ، ۰۶:۲۶ ۰ نظر
آ و ب

از دور، خیلی دور...

از دور کوه ،از نزدیک پشکل...
۲۴ تیر ۹۷ ، ۰۶:۲۳ ۰ نظر
آ و ب