بیابان طلب

در بیابان طلب گرچه ز هر سو خطری‌ست/ می‌رود حافظ بی‌دل به تولای تو خوش...

۲۳ مطلب در آذر ۱۴۰۳ ثبت شده است

116

داشتم خودم را می‌دیدم که در شب تاریک به تکه‌برف یخ‌زده نگاه می‌کند، نزدیک می‌شود، آن را برمی‌دارد، در دست می‌فشارد، سه اسم را پشت سر هم هجا می‌کند، دوست ندارد به این احتمال فکر کند اما تحریک می‌چربد، در سرش جرقه می‌زند که وجه مشترک هر سه اسم روشنایی است، دستش را به پیشانی می‌برد که شاید کسی وقتی نفرینم کرده که «بگذار روشنا بجوید و نیابد» یا بتر از آن «بگذار روشنا را لمس کند و گم کند». از این خود خرافاتی که مثل حروفیان به معنای اسامی پیله می‌کند و می‌خواهد چیزی از آن‌ها بیرون بکشد، بدم می‌آید، از این‌جور چنگ زدن به هر چه که به دستش می‌رسد. مثل کسانی که غفلت از دلیل چیزی سوقشان می‌دهد که جادوجنبل از دهانشان نیفتد. به یک خواب بد می‌ماند...

۱۸ آذر ۰۳ ، ۲۳:۰۳ ۰ نظر
آ و ب

115

خالی از رمز و راز، بدون بال و پر پرواز...

۱۵ آذر ۰۳ ، ۲۳:۰۷ ۰ نظر
آ و ب

114

«اون روزا تو به بردن خشک و خالی رضایت نمی‌دادی. طرفت رو زجرکش می‌کردی، امونش نمی‌دادی، یک لحظه هم اون گارد کوفتی‌ت رو پایین نمی‌آوردی. اما حالا به این‌جور چیزا فکرم نمی‌کنی. شاید حتی از یاد خودتم رفته باشه ولی من حافظه‌ی توام.»...

۱۵ آذر ۰۳ ، ۲۳:۰۶ ۰ نظر
آ و ب

113

امیدوارم نگهبانان و دربانان جهنم نیز عین همین مالکان اینجا باشند. یک روز می‌خواهی نام و نشانی وبلاگ را تغییر بدهی، می‌بینی ماه‌ها گذشته و آب از آب تکان نخورده. یک بار وسط یکی از آن شبه‌جنونک‌های شبانه‌ات می‌خواهی تمام اینجا را از بیخ و بن حذف کنی که یکهو می‌بینی آن یکی که ماه‌ها در وضعیت حذف بوده، مثل بیماری که به کما رفته باشد و هوش از سرش پریده و تمام درکش از زمان به هم ریخته، با رنگ قرمز نوشته که این وبلاگ در ساعت فلان روز بهمان حذف خواهد شد و باران باریده و برف نشسته و این وبلاگ هنوز سر جایش است و مشغول دهن‌کجی، به تمامی حذف شده است و از بین رفته؛ همین که این حذف ناگهانی را می‌بینی آرام بغضت را قورت می‌دهی و به نابلد بودن فناوری و نافنی بودن خودت لعنت می‌فرستی که چرا نمی‌توانی نسخه‌ی پشتیبانی از اینجا داشته باشی و حذف را یکی‌دو ساعت مانده به اجرا الغا می‌کنی و وعده‌ی صادقت ناصادق می‌شود. اکنون هم سه‌چهار روزی‌ست که باز معلوم نیست کدام شیر حلال نخورده‌ای چه شکری خورده که آمار بازدیدکنندگان صفر است و نیمه‌ی لجوجم مدرس‌وار وارد عمل می‌شود و روی نشانی وبلاگ در قسمت چپ، بالای صفحه‌ی مدیریت کلیک می‌کند و وارد وبلاگ می‌شود و پس از رفرش صفحه‌ی مدیریت و دیدن آن صفرهای دسته‌دسته با خودت می‌گویی لااقل من خودم که الان اونجام. شما مرا نمی‌بینی؟ بعد هم آن نیمه‌ی منصف درمی‌آید که «بابا خره، باز اینجا خوبه که اینجور امکانات داره و اجازه می‌ده مفت و مجانی بیای تووش و کلمات دلخواه و جملات قصار و ترواشات ناپاک ذهنت رو بریزی. واسه آدمای ناشکری مثل تو همون بلاگفا خوبه با اون صفحه‌ی مدیریت و امکاناتی که لابد یه بیست سالی می‌شود که دست‌نخورده است و با اون شیرازی نچسب که درباره‌ی ریز و درشت کره‌ی زمین و حتی فراتر و فروتر از کره‌ی زمین نظر می‌ده و پین توییترش هم یه عکس از کره‌ی زمینه که جهان قبل و بعد اظهار نظر شما هیچ تغییری نکرده. واقعاً که...

۱۳ آذر ۰۳ ، ۲۳:۰۹ ۳ نظر
آ و ب

112

همه هم که می‌خواهید بشوید سوئیس و بزنید توو کار شکلات و ساعت و بانک. از اسکی که برگشتید بروید کنار لمان بنشینید و خاویار بلمبانید و لیکور و شامپیاین سر بکشید. خوش و خرم، فارغ و آسوده، بی‌درد و بی‌خبر از خون و کشت‌وکشتار و رنج، چشم‌دوخته به دست یک مشت نجس و رذل که مبادا گند و کثافت‌کاری‌هایشان را در جای دیگری کنند و سر شما بی‌کلاه بماند. دقیقاً مثل یکی از همان گاو‌ و گوسفندهایی که در دامنه‌های آلپ می‌چرد و حتی از بابت حیوانیت خویش ناخرسند نیست... 

۱۰ آذر ۰۳ ، ۲۳:۳۱ ۰ نظر
آ و ب

111

از رحم مادر با من زاده است و با من به زیر خاک خواهد رفت. چنان‌ که پیش از این کرده‌ام پنهانش خواهم کرد، کسی خبردار نخواهد شد، حتی شده که خودم هم نادیده‌اش گرفته و وانمود کرده‌ام که نیست، که سرانجام روزی خسته می‌شود، از نفس می‌افتد، تب و تابش را از دست می‌دهد، اما پس از هر شکست با دندان‌هایی تیزتر و چشمانی مصمم‌تر دین خود را می‌طلبد، آه ای میل مهیب، حیوان درنده‌ی زبان‌نفهم، با من زاده‌ای اما یقین داری که با من نیز به زیر خاک خواهی رفت؟ شاید که گور تو من باشم، باید که تو در من بمیری...

۰۹ آذر ۰۳ ، ۲۳:۰۵ ۰ نظر
آ و ب

110

مدام از آن‌ها می‌پرسم داروهایتان کم نشده، تمام نشده و آن‌‌ها هم هر بار دعای خیر در حقم می‌کنند و من دست از پا درازتر آرام می‌گیرم و چیزی نمی‌گویم و منتظر می‌مانم تا ببینم کی خواهند گفت داروی سفید یا زردشان کم شده تا زود شال و کلاه کنم و بدوم بروم به آن داروخانه‌ی دورتر که آن دختر کار می‌کند. چه می‌گویند به این؟ انگیزه؟ شوق؟ بله، به هر حال، هر چه. اگر راستگویی بیاید و بگوید سر کوچه خرمن‌خرمن طلا ریخته و برو مشتی هم تو بردار انگشتم را هم تکان نمی‌دهم اما باز هم برای دیدن این دختره سر از پا نمی‌شناسم. از این دخترهای تپل‌مپل گوگولی‌مگولی گوشت‌داری‌ست که آدم در زمستان می‌تواند به جای لحاف روی خود بکشد و در تابستان مثل تشک رویش بخوابد. امروز هم که اولین برف سال باریده بود و هوا جان می‌داد برای قدم روی برف آبکی و شنیدن خش‌خش خفیف و تماشای شاخه‌های برف‌بار، رفتم و دیدم یکی دو نفر مقابل پیشخوان ایستاده‌اند و پیرزنی دارد پشت گوشی رمز کارت را می‌پرسد. فکر می‌کنم حافظه‌ی پیرزنه از جنس حافظه‌ی‌ ماهیانی بود که کلاً دو‌سه ثانیه بیشتر عمر ندارد چون طرف رمز را می‌گفت و باز پیرزن اشتباه می‌کرد و این یکی کارت را درمی‌آورد و روز از نو، روزی از نو. من که ککم هم نمی‌گزید اشتباه کند، این یکی کارت را بدهد، کارتش بسوزد، دواچی بیچاره از فرط عصبانیت به رنگ لبو دربیاید. همین‌جوری ایستاده بودم و داشتم به آن دختره نگاه می‌کردم و در دلم به حال و روز و زندگی خودم می‌خندیدم. مرض این روزهایم هم این است: گاه و بی‌گاه، به‌جا و بی‌جا می‌خندم. شاید هم از عوارض این سن و سال باشد که دیگر ابر تیره‌ی بدبینی کنار می‌رود و خورشید خوشبینی رو می‌کند و طبعاً خنده می‌شود نمک زندگی. در همین حال که آن پیرزنه به شکر خدا سرانجام پس از بارها اشتباه و خطا موفق شد رمز درست را با کارت درست تطبیق بدهد و کنار برود و نفر پیش از من جای او را بگیرد، داشتم به این فکر می‌کردم که من برای این دختره چه هستم جز یک مشتری مثل همه، که گاه متفورمین می‌خواهد و گاه رزوواستاتین. سلام خسته نباشید، بفرمایید، سیتاگلیپیتن، ورق با بسته؟ بسته، دستتون درد نکنه، رمز؟ شصت‌وسه بار در شب دیجور آن بر و روی سفیدتر از برف تو را...

۰۷ آذر ۰۳ ، ۲۲:۵۰ ۰ نظر
آ و ب

109

حتی مه نیستم که همه را بپوشانم و هیچ نخواهم...

۰۶ آذر ۰۳ ، ۲۲:۱۴ ۰ نظر
آ و ب

108

در جهان کمتر چیزی پیدا می‌‌‌شود که به اندازه‌ی عروسی‌های اینجا از آن نفرت داشته باشم. یک شترگاوپلنگی که هم می‌خواهد حرمت مذهب را نگه دارد و هم سنت را پشت گوش نیندازد و هم با اداهای مضحک مثلاً به‌روز باشد و به همین سبب نیز نه مذهبی از آب درمی‌آید و نه سنتی و نه به‌روز. زن‌ها که انگار هرچه مالیدنی را که به دستشان رسیده به رخساره مالیده‌اند و بیشتر به لولوخرخره می‌مانند تا به آدمیزاد و خود هم لابد در این پندار که چه مه‌رویی‌ام من. بعد هم می‌بینی اشباه‌الرجال با کراوات‌ و علیامخدره‌ها با دکلته‌های پس و پیش شاهد جان دادن گوسفندی‌اند که برای نگه داشتن توأمان ابعاد مذهبی و عرفی این مراسم منحوس ذبح می‌شود. در یک کلام نمایش رقت‌انگیزی‌ست که رغبت را در من می‌کشد و وامی‌دارم وقتی در گوشه‌ای نشسته‌ام و دارم بابت حضور در چنین جایی به خودم فحش می‌دهم، چندتایی هم نثار نورپرداز با آن نوربازی‌های کسکلکش و دی‌‌جی با آن نواهای گوشخراشش کنم. آلودگی بصری، آلودگی صوتی، آلودگی ادراکی، آلودگی زیبایی. تماشای سفاهت آدمیان هم عالمی دارد و بیشتر از لذت، اذیت...

۰۶ آذر ۰۳ ، ۱۴:۵۴ ۰ نظر
آ و ب

107

از الهام، از هیزم، از زمهریر...

۰۳ آذر ۰۳ ، ۲۳:۳۵ ۰ نظر
آ و ب