حالا کوچه ها بن بست
حالا راه ها ختم به جهنم
و حالا در میان خارهای گل سرخ، بوی تبخ سیگار... و تو... در دورها، بسیار دورها، برای کسی که توسط شعله ها محاصره شده، دست تکان می دهی...
حالا کوچه ها بن بست
حالا راه ها ختم به جهنم
و حالا در میان خارهای گل سرخ، بوی تبخ سیگار... و تو... در دورها، بسیار دورها، برای کسی که توسط شعله ها محاصره شده، دست تکان می دهی...
و هنوز هم مرگ تنها افسونگری ست که می تواند آدمی را مبهوت خویش کند. شاید چون نمی داند کی، چرا و چگونه به سراغش می آید...
آدما از یه جایی به بعد یاد می گیرن که دیگه نیفتن دنبال پانسمان و التیام. دیگه سر کردن و زندگی کردن با زخماشون رو یاد می گیرن...
آدم ها تقلیل پیدا می کنند. از چهار ساعت مکالمه پشت تلفن به یک پیام دو خطی. از همخوابگی تمام شبانه به نگاهی بوی رد شدن. از سال ها زندگی کردن با هم به سلامی غریبانه...
جهنم، فلاکت اتاق بی توست. سیگارها بی تو. گل های سرخ بی تو. شراب ها بی تو. شب ها بی تو. غروب پنج شنبه بی تو. خیابان بی تو. آغوش بی تو. بوسه بی تو. خبر بی تو. جهنم همین هاست تصدقت گردم...
من آدم حرف زدن برا سکو های خالی ام. و اصلا هم از این ناراحت نیستم حتی اگه باعث بشه آدم روابط دو نفره نباشم...
آستین کوتاها داشتن شکلک در می آوردن برا پلیورها و شال ها. من داشتم رد عرق خیس را از پیشونیم پاک می کردم و به این فک می کردم چجوری از نحسی جفت شیش آوردن توو تخته نرد رها بشم...
می دانم که دیگر آن که رفته، باز نخواهد گشت. می دانم که در این ساحل برای قایقی دست تکان می دهم که به دیگر به این سمت لنگر نخواهد انداخت. می دانم که مقصد، گم شده ایست که که پیدا کردنش محال است، دوست داشتن مسافری که دیگر کسی آنرا نخواهد پیمود. می دانم و ادامه می دهم. شاید اگر نمی دانستم و ادامه می دادم چیز بی ارزشی بود.. اما حالا نه. می دانم که نه رفته کامل بود و نه آن که مانده ناقص است. می دانم که دیگر برای همیشه در میان چند وجب همهمه تنهایی را خواهم چشید... اما باز هم حسرت رهایم نمی کند. دلتنگی رهایم نمی کند. لبخندش فراموشم نمی شود و من هر شب چند سال پیر تر می شوم. بی آن که ستاره ای را در میان موهایم به یادگار گذاشته باشد کسی حتی...