اگر مرا پرسیدند، بگو باران گرفته بود...
انگار بعد از همهی بایدها و صبرها، دوباره از سوی همه زخمها احاطه شده ام. انگار همه دورهام کردهاند و هر از گاهی همهی آن روزهای سیاه را دوباره برایم زنده می کنند. اما این بار دیگر نه رمقی برای جنگیدن و ایستاده مردن هست و نه دیگر امیدی برای هر آنچه که دیگر در ذهن و روحِ خستهام، معمولی و آرام نیست. این بار دیگر یا باید تسلیم محض شد و یا باید برای همیشه پردهها را انداخت؛ شاید این آخرین تلاش برای نجات خودم باشد...
.
.
.
نشاید که تو را دوست نداشت؛
نشاید
نشاید
نشاید...
.
.
.
دیگر حرفی باقی نمانده است. خورشید برای همیشه پشت ابر است و "ماه" با خروس، آوازِ تباهی می خواند. سینهها خالی از عشق و نقابها همچنان بر چهرهاند. حرفی باقی نمانده است جُز سکوتِ مُدام...
می شه کل سال رو در یک کلمه خلاصه کرد و اون هم تُخمیه. آدم کلمات شدم. با بی معنی ترین حروف. شاید حتی به تعداد انگشتای دوتا دست هم شب رو کامل نخوابیدم. سیاهِ سیاه شدم. در فروردین سفید بودم و در شهریور خاکستری و در اسفند سیاه. سیاه ترین. بدم میاد ازش؟ ازم؟ نه. اصلا. جنگیدم. افتادم. زخمی شدم اما شمشیر و سپرم رو زمین ننداختم. فقط دو بار دیدمش. بهار و تیر. یاد گرفتم که فراموشی بدترین و بهترین خصلت آدم هاس. چهار بار عصبانی شدم. داد کشیدم و رگ گردنم بیرون زد. فحش خار مادر دادم. از ته دل. یک ماه هر روز دستشویی شستم. چندبار لب رودخونه نشستم و ماست ریختم تووش. چه دوغ بد مزه و بی رمقی. اشتباه کردم. می دونم. بت ساختم اما نشکستمش. پرستیدم و آرزوی نابودیش رو زمزمه کردم. فهمیدم که دیگه کسی رو دوست نخواهم داشت. کسی هم منُ دوست نخواهد داشت. مساوی. عدالت تام. بی هیچ توقعی. فهمیدم که بچه ها رو دوست دارم. فهمیدم که بزرگ ترها آدم قطع امید کردن هستند. آدم دل نبستن. آدم هرگز دوست نداشتن. مست کردم و تلو تلو خوردم. مست کردم و بالا آوردم. همه چیز رو. تو رو. آرزوهام رو. همه چی. زورش به همه چی می رسه. زور مستی به همه چی می رسه. حتی تو. حتی به عشق. فهمیدم که اون زمان می شه به دوست داشتن گفت عشق که براش مُرد. من هنوز زندم. پس عاشقت نیستم. دوست دارم. پوست کلفت تر شدم. دیگه طاقت دیدنت رو ندارم. دیگه نباید ببینمت. چند بار حرفم رو قورت دادم و ساکت شدم. مثل انفجار بود برام. مثل انفجار هست برام هنوز. نگفتن حرفایی که باید بگم. باید داد بزنم و بگم. از غروب پنج شنبه ها دل کندم. حالا می دونم که به این زودی ها نخواهم مرد. دیگر چیز جذابی برام نمونده انگار. نه حرف زدن های طولانی با شمس. نه سیگار. نه ماه. نه نوشتن برای ماه. نه بیداری های شبانه. و نه همین خراب شده. فقط منتظرم یک سالگیش رو ببینه تا ببندمش. کرکره ی خیلی از چیزا رو باید توو زندگیم پایین بکشم و احتمالا از همین جا شروع کنم. از دوست داشتنی ترین نقطه. باارزش تر از این حرفایی اما. قیمتی تر از کلمه. آدمای غمگین حافهظ بهتری دارن و این به حد کافی برای آزرده بودن زندگی شون کافیه. مکافات برای گناهی نکرده شاید. رو لبه زندگی کردم. اون طرف پرتگاهِ "فراموشی" و اون طرف جهنمِ "یاد". یکی بهم گفت دوستم داره. با اشکم گفت. با هق هق هم اما رفت. رفتنی بود. واسه رفتن اومده بود. اما من هنوزم می گم دوست نداشتن بدتر از جدایی هست. قبول نکن تو هی. اجازه ندادم غرورم رو بندازن زیر پاشون. هزینش رو هرچی بود دادم. بدون ذره ای پشیمونی. امسال بعد از مدت ها بلند خندیدم. قهقهه زدم. انتظار کشیدم. منتظر موندم. دقیق شدم رو چشما. رو چراغای روشن شب. رو سنگفرشای خالی. دلم لرزید چندبار. فک کردم به سوالای بی جواب. زل زدم به راه های طولانی. دست کشیدم از سراب. دخیل نبستم به امید واهی. دیگر کسی را باور نخواهم کرد....
.
.
.
با این همه قولم را فراموش نمی کنم؛ اسم دخترم رو "آیلین" می ذارم...
آخ مادام. اینجا هنوزم اسفندا برف و بارون می باره. هنوزم خیس می کنه پاهامُ. آخ مادام. اینجا هنوزم آتیش درست میکنن تو پیت حلبی مادام. آتیش مادام. باید برم چوب بیارم. باید بشینم کنارش. باید دستامُ بگیرم روش. باید تو شعله هاش یه چیزی رو بفهمم مادام. آخ مادام. پیت حلبی. اینجا هنوزم تنها تسکینه برای دستای سرد دست فروشا و بی خانمان ها و بچه واکسیا. آخ بچه واکسیا مادام. اینجا هنوزم چند هفته به عید سبزه سبز می کنن و یه روبان قرمز می بندن روش و می فروشن مادام. اینجا هنوزم ماهی قرمزاشون زل می زنن به آدم. لال می کنن هنوزم ادمُ. اونقد که بعد خریدنشون دلت نمیاد و برمیگردونی شون توو همون دریای کوچکشون. آخ مادام. اینجا هنوزم سبد سبد پرتقال پیدا می شه کنار خیابون. مادام. مادام اینجا هنوزم ماهی درست می کنن شب عید. آخ مادام. ماهی همه چیزُ خوب می کنه. ماهی می تونه که همه چیزُ خوب کنه. آخ مادام. شوید. برنج. ماهی. عید. اینجا هنوزم بوی ماهیِ تازه می دن زنای چهل چنجاه ساله. اینجا هنوزم زنا دامن شون رو می دن بالا که نشه خاک که نشه گِل. دامن مادام. آخ دامن. بتکون دامنتُ مادام. اینقد پناه نباش واسه قاصدکای سرگردون، تکیه گاه برای بادهای بی هدف. رهاشون کن قاصدکا رو. اینجا هنوزم نمیشه قدم از قدم برداشت توو بازارش. از بس که شلوغه مادام. اینجا هنوزم دیوارای خونه بوی گردویایی رو میده که پدرا می خرن. بوی لباس تازه مادام. بوی اسباب بازیای جدید مادام. آخ مادام. پول نو مادام. پدر بزرگ اسکناس نو می داد شب عید. الان زیر خاکه مادام. زیر خاک. اینجا هنوزم خجالت می کشن آینه ها که چروکای زیر چشم مادرا رو نشون بدن توو شب عید مادام. چروک مادام. رنج مادام. یک عمر فلاکت مادام. یک عمر خنده به فلاکت مادام. یک عمر جنگیدن با فلاکت. بدون شمشیر و سپر. کم کن اون علیرضا آذر رو مادام. حافظ بخون. آخ حافظ. اینجا هنوزم هست دیوانش بغلِ صدایِ پرهایِ جبرئیل. سیب کنار سرکه. سنجد کنار سکه. آخ مادام. اینجا هنوزم تخم مرغ رنگ می کنه مادر بزرگ شب چهارشنبه سوری. فشنگ در می کنن توو شب عید. آخ مادام. هنوزم دیوار و روسری و خونه مادر بزرگ مادام. هست اینا هنوز مادام. هست. آخ مادام. اینجا هنوزم می پرن از رو آتیش. تک تک. جفت جفت. با آرزو. بی آرزو. مادام. اینجا هنوزم یه ماه مونده به عید گرد و خاک بلنده از کوچه هاش. فرشا آویزونه از دیواراش. مادام. اینجا هنوزم آرزو می کنن لحظه سالل تحویل. تحویل مادام. پس کی تو می خوای عید رو به من تحویل بدی مادام؟ اینجا هنوزم اشک هست رو گونه هام موقع گذشت یه سال...
.
.
.
آخ مادام. اینجا هنوزم سرده اول صبحاش. هنوزم مه داره. مه مادام. چرا هیچ مهی منُ توو خودش گم نکرد پس. ها مادام؟ بگو دیگه. آخ مادام. ببند دکمه هامو. بگیر دستامو. ببین چقد سردن. ببین چه کبود شدن ناخنام. آخ مادام. یادته اون روزا؟ اون رزوا بلند بلند می خندیدیم مادام. آخ. بلند بلند می خندیدم. دیگه دارم کم میارم مادام. دیگه نمیشه مث قبل تند راه برم. دیگه پاهام منُ نمی برن به دورا. آخ مادام. منُ برگردون به اون رزوا. منُ برگدون به گریه. منُ برگردون به روزایی که نمی دوستم سیگار چیه. آخ. سیگار مادام. اینجا هنوزم سیگارو ارزون می ده بقالی سر کوچه. آخ مادام. چرا می خوام اینقد راه بر م توو برف مادام؟ را ترسی ندارم از خیس شدن پاهام؟ برف مادام. بو کن دستام رو. ببین چه بوی برفی گرفتن. برف مادام. هنوزم می شینه رو شاخه ها. هنوزم سفید می کنه همه جا رو. آخ مادام. اون روزا آدم برفی درست می کردن باهاش. درست می کردم باهاش. دو تا دکمه چشم و یه هویج بینی و ...آخ مادام. بیا این ور. اینقد واینسا زیر بارون. میفتی رو تخت. نمی تونم بیام بالا سرت. نمی تونم دستمال خیس کنم بذارم رو سرت. آینه ای تو مادام. آیه ای. نوری و دور مادام. آخ مادام. اینجا هنوزم زنا گریه می کنن. ذاتا زنا همیشه گریه می کنن. ذاتا مردا همیشه می میرن. گلوله ای صفیر می کشه و سکوت شبُ می شکنه و بر قلبی می شینه و مردی میفته و زنی بیوه می شه و کودکی یتیم و خونه ای به آتیش کشیده می شه. آخ مادام...
.
.
.
آخ مادام. چرا اینا رو میگم بهت؟ چرا می نویسم اینا رو؟ چرا تموم نمیشه حرفام باهات؟ تو که هستی هنوز. تو که نفس می کشی بین همین مردم. هنوزم پیرهن مردونه می کنی تنت عیدا. هنوزم پاپیون قرمز می بندی به یقت. هنوزم ماتیک سرخت، سرختره از خون. تو که می بینی بچه واکسیارو. تو که ناراحت می شی وقتی می بینی اونارو. تو که رد می شی از بغل سبزه ها. تو که حرف می زنی با ماهی قرمزاشون مادام. من اینا رو می نویسم تا یادت باشه که فراموشت نکردم هنوزم. که هنوزم خون می چکه از جای زخمت. که هنوزم دنبال دوست داشتنتم. می نویسم تا یادت باشه من خواستم شعرت کنم، کتابت کنم؛ هرچقدم نتونستم. هرچقدم کلماتم کم آوردن برات. تا بدونی کم نذاشتم من مادام. آخ مادام. چقد بگم؟ چقد بنویسم؟ چقد میشه نوشت مادام؟ چقد می شه گفت مادام؟ آخ مادام. بذار باشه دنیا واسه خودش. بذار بره دنیا برا خودش مادام. فقط تو باش مادام. فقط تو باش تا موقعی که میرم چوب بیارم، روشن کنی زیر سماورُ...
.
.
.
آخ مادام. من امتداد تو هستم. هر روز. هر ساعت. هر ثانیه. هر لحظه. هر جا. هر مکان. هر شهر. هر گوشه. اینجا دیگه کسی نمی شینه پای حرفام مادام. اینجا دیگه کسی گوش نمیده به غروبام. اینجا دیگه کسی نمی فهمه دلتنگیام رو. اخ مادام. یه روز از همین رزوا می شم مسافر. بر نمی دارم مسواک و خمیر دندون و ژیلت و لباس زیر و ... آخه آدم با چمدون که مسافر نمیشه. آدم بی چمدونه که مسافر میشه. آخ مادام. اینجا هنوزم می دوم دنبال اتوبوسا. لعنتیا. همیشه زودتر میرن. نمی رسم بهشون. جام میذارن. یه روز می رسم. یه روز سوار می شم و می رم. تکیه می دم به شیشش. نگا می کنم دشتارو. دشتای خالی از چادرُ مادام. آخ مادام. چادر...
عصبانی شد و گفت این بار تو خنجر را بردار. این بار تو او را بُکش. آدم ها نمی دانند که گاهی انجام ندادن بعضی کارها به خاطر نتوانستن نیست. به خاطر نخواستنه...
آغشته به تو بودم؛ چون پیرهنی به بویِ آتش...
بوسه های نگرفته گاهی تبخال های عجیبی به جا می ذارن...
صدایت زدم در دل شب. گریست آسمان که شنیده است او و می خندد...