دوباره روشن کردن سیگاری که خاموشش کرده ای، مثل بدبختی ای که به آن دچاریم، مزه ی گوه می ده...
دوباره روشن کردن سیگاری که خاموشش کرده ای، مثل بدبختی ای که به آن دچاریم، مزه ی گوه می ده...
و انتظار، چه بیهودگیِ سبک بالانه ی خوشایندی...
ُسرشکی از چشمان آیینه برای پریشانیِ تنهایی...
امروز چرا نیامدی؟..
دوست داشتم رنگی تیره تر از سیاهی وجود داشته باشه. سیاه ها دیگر کافی نیستند برایم...
حالا دیگر در دشت مریم چشمانت، اثری از نگاه من نیست...
بی دلیل در من آغاز شدی، جوانه زدی، رشد کردی، بزرگ شدی و تمامم را در بر گرفتی. تویی که تمامی نداری...
مسیر همیشگی، درختان قدیمی و یک آهنگ غمگین. همین چیزهای ساده کافی ست تا جزئیاتِ تنِ زنی در ذهن مردی زنده شوند...
یک بوسه ی گرم می تواند زخم ها را التیام دهد و تلخی ها را پاک کند. اما روضه مکشوفی ست که حیف چنین بوسه ای همانی ست که دریغ می شود...