بیابان طلب

در بیابان طلب گرچه ز هر سو خطری‌ست/ می‌رود حافظ بی‌دل به تولای تو خوش...

۱۶۷ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

انکار...

بهم گفت چیه این کسشرا که با کلمات متضاد بازی می کنن و فکر می کنن جمله قصار درست کردن؟ گفتم یعنی تو می گی دورترین نقطه به انسان، پشتِ خودش نیست؟ خیلی جدی گفت نه. نیست...
۲۱ تیر ۹۷ ، ۰۳:۴۰ ۰ نظر
آ و ب

لخت، عور، برهنه...

با هر لباسی که از تن پسرک می کَند، ذره ای از شرم و حیای خودش هم محو می شد و از بین می رفت. در آخر، نه لباسی بر تن پسرک مانده بود و نه شرمی در نگاه دخترک....

۲۱ تیر ۹۷ ، ۰۳:۳۵ ۰ نظر
آ و ب

وه چه خدایگانی...

اسارت گاهی به اندازه ی آزادی شیرین و زیبا و خواستنی ست. گاهی حتی بیش تر از آزادی.
.
.
.
زن، عشق، سیگار، جنون...

۲۱ تیر ۹۷ ، ۰۳:۲۹ ۰ نظر
آ و ب

همه به "معراج" می رویم...

همه یه روز می رسن به یه جایی که چند قدم اون ورترش "سدره المنتهی" قرار داره. اون موقع همه واسه خودشون یه "محمد" می شن. یه محمدِ بی معجزه و رسالت. یه محمد که باید تمام "جبرئیل" هایش را پشت بگذارد و تنها به آن جا برود. جبرئیل هایمان ، هر کس که باشند، چه پدر و مادر، چه خواهر و برادر، چه دوست و رفیق، چه معشوقه و نگار و یار باید بمانند در پشت سر. باید به تنهایی وارد آن جا شوی. باید به به تنهایی آن جا را بشناسی. هیچ کس اجازه ی ورود به آن جا را ندارد. هیچ کس نمی تواند که به آن جا وارد شود. باید به تنهایی بروی، غرق بشوی و برگردی. "سدره المنتهی" همانجایی ست که به "اوج شهود" می رسی...

۲۱ تیر ۹۷ ، ۰۳:۲۷ ۰ نظر
آ و ب

دنیای مکروه....

تمام خاطرات و دیوانگی ها و بیهودگی ها در میان انگشتان و چشمان و لبانمان گیر کرده اند. برای همین است که نه می توانیم آن ها را پاک کنیم و نه دور بیندازیم...

۲۱ تیر ۹۷ ، ۰۳:۱۹ ۰ نظر
آ و ب

خسته ام از خنجرها...

لبخندهایی که با خود دسته چاقو حمل می کنند، زخم زننده ترین اند...
۲۰ تیر ۹۷ ، ۰۳:۰۵ ۰ نظر
آ و ب

باز آ...

آواز خلخال هایش در نیمه شب آدم را به جنون می کشد، در زنجیر می کند و طریق ابدیت را می آموزد...

۲۰ تیر ۹۷ ، ۰۳:۰۲ ۰ نظر
آ و ب

ملیح می گوید...

+ زیر این لباسا انگار یه دختر چهارده ساله داره قهقهه می زنه.
_ ولی تو زیر و روت یکیه. بیست و سه ساله...

۲۰ تیر ۹۷ ، ۰۳:۰۰ ۰ نظر
آ و ب

آبان بود؟ آذر؟

یه بارم مه برداشته بود همه جارو. لیوان چایی تو دستش بود. بهش گفتم دوست دارم این هوای لعنتی رو. این مبهمی رو. این تاریک روشنی رو. یه مه غلیظ که همه جا رو احاطه می کنه، می تونی ببینش ولی نمی تونی لمسش کنی. خندید و گفت از لندن هم خوشت میاد پس؟...
۲۰ تیر ۹۷ ، ۰۲:۵۸ ۰ نظر
آ و ب

شما همه تون کسکشید...

همه تون مثل هم هستید. یه مشت عقده ایِ فرتوت که بعد تموم شدن کارتون رو تخت، دنبال مادر هستید. فرقی هم نمی کنه بیست سالتون باشه یا چهل. فقط دنبال یکی هستید که سرتون رو بذارید رو پاهاش، چشاتون رو ببندین و مزه ی کاری که کردین رو زیر دهنتون حس کنین. بهتون حس قدرت هم القا می کنه تازه...

۲۰ تیر ۹۷ ، ۰۲:۵۴ ۰ نظر
آ و ب