با هر لباسی که از تن پسرک می کَند، ذره ای از شرم و حیای خودش هم محو می شد و از بین می رفت. در آخر، نه لباسی بر تن پسرک مانده بود و نه شرمی در نگاه دخترک....
اسارت گاهی به اندازه ی آزادی شیرین و زیبا و خواستنی ست. گاهی حتی بیش تر از آزادی.
.
.
.
زن، عشق، سیگار، جنون...
همه یه روز می رسن به یه جایی که چند قدم اون ورترش "سدره المنتهی" قرار داره. اون موقع همه واسه خودشون یه "محمد" می شن. یه محمدِ بی معجزه و رسالت. یه محمد که باید تمام "جبرئیل" هایش را پشت بگذارد و تنها به آن جا برود. جبرئیل هایمان ، هر کس که باشند، چه پدر و مادر، چه خواهر و برادر، چه دوست و رفیق، چه معشوقه و نگار و یار باید بمانند در پشت سر. باید به تنهایی وارد آن جا شوی. باید به به تنهایی آن جا را بشناسی. هیچ کس اجازه ی ورود به آن جا را ندارد. هیچ کس نمی تواند که به آن جا وارد شود. باید به تنهایی بروی، غرق بشوی و برگردی. "سدره المنتهی" همانجایی ست که به "اوج شهود" می رسی...
تمام خاطرات و دیوانگی ها و بیهودگی ها در میان انگشتان و چشمان و لبانمان گیر کرده اند. برای همین است که نه می توانیم آن ها را پاک کنیم و نه دور بیندازیم...
آواز خلخال هایش در نیمه شب آدم را به جنون می کشد، در زنجیر می کند و طریق ابدیت را می آموزد...
+ زیر این لباسا انگار یه دختر چهارده ساله داره قهقهه می زنه.
_ ولی تو زیر و روت یکیه. بیست و سه ساله...
همه تون مثل هم هستید. یه مشت عقده ایِ فرتوت که بعد تموم شدن کارتون رو تخت، دنبال مادر هستید. فرقی هم نمی کنه بیست سالتون باشه یا چهل. فقط دنبال یکی هستید که سرتون رو بذارید رو پاهاش، چشاتون رو ببندین و مزه ی کاری که کردین رو زیر دهنتون حس کنین. بهتون حس قدرت هم القا می کنه تازه...